Wednesday, April 04, 2007

خانم خانما

نه به اينكه 20 روز، 20روز نمي نويسم، نه به اينكه يه روز، 20تا پست مي ذارم. ا

خدا به اين مهد كودك ها عمر بده. ما مامان، باباها كه وقت نمي كنيم بچه ها رو ببريم آتليه. ا

سارا - من - عليرضا


جناب سروان


با عليرضا داشتيم پليس بازي مي كرديم كه به علت كمبود امكانات از قبيل كلاه و عينك به اين شكل دراومدم. ا

عيد خود را چگونه گذرانده ايد؟


سلام

عيد گذشته همگي مبارك. ا
ببخشيد كه يه كم تبريك عيد دير شد، آخه مي دونين، ما سه چهار روز قبل از شروع تعطيلات رفتيم مسافرت، خونه بابا مسعود و بابا علي اينا. اونجا هم كه ديگه مامانم وقت نمي كنه سرشو بخارونه ، چون روزهاي قبل از عيد را صرف خوردن و خوابيدن كرد، بعد از عيد هم ديد و بازديد به مشغوليتهاي قبلي اضافه شد، به همين دليل مامان لي لا دلش نميومد كارهاي به اين مهمي رو رها كنه و به آپ تو ديت كردن اينجا بپردازه. ا
به من خيلي خوش گذشت، هر جا مي رفتيم كلي كوچولو وجود داشت كه با همكاري و مشورت همديگه همه چي رو به هم مي ريختيم و هيجان انگيز تر از اين موضوع اينكه همه جا پر از آجيل و شيريني بود و من اجازه نمي دادم حتي يه دونه پسته تو ظرفي بمونه. و از اون هيجان انگيزتر اينكه كلي عيدي گرفتم. ا
ايمان خاله فريبا هم با باباش و زهرا جون اومده بود اردكان، از ديدنش خيلي خوشحال شدم. ولي وقتي ايمان و عليرضا با هم ديگه بازي مي كردن ديگه من رو تو بازي راه نمي دادن و مي گفتن: دخترا نمي تونن از اين بازيها(مثلاً فوتبال) بكنن، من هم كه حساس، مي رفتم مامانم رو به عنوان شاهد مي بردم كه بگه دخترا هم هر بازي كه پسرا مي كنن مي تونن انجام بدن. البته خودم يك تنه از پسشون بر ميومدم كه گاهي اوقات با نوازششون مواجه مي شدم. ا
راستي تا يادم نرفته بگم كه عروسي عمه شادي هم رفتيم، من پيرهني رو كه از عمو احسان و خاله الهه عيدي گرفتم پوشيدم و چون اين اتفاق كه من لباس دخترونه بپوشم هر چند سال يك بار پيش مياد، مامان، بابام از خوشحالي تو پوست خودشون نمي گنجيدن و مرتب ازم عكس مي گرفتن. آخه من نمي دونم يه پيرهن گل گلي پوشيدن چه سودي براي آدم داره كه مامان، بابام اينقدربه اين كار اصرار دارن.
يه خبر خوب اينكه، من يه پارچه آبي خريدم تا عمه آرزو برام كت و شلوار بدوزه، اون پارچه رو هم بعد از زير پا گذاشتن چهار تا مغازه انتخاب كردم،راستش رو بخواين يه كم دلم براي مامان، بابام سوخت. تازه، مدل كت و شلوار رو هم خودم به عمه گفتم عين كت بابام، من كلاه و كفشش رو هم مي خواستم ولي انگار تو كلاس خياطي عمه آرزو اينا طرز دوختن كفش رو بهشون ياد ندادن. چيكار ميشه كرد زور كه نميشه گفت. من هم كوتاه اومدم به شرط اينكه يه كفش مثل مثل كفش عليرضا( كاملاً مردونه) برام بخرن. ا
بالاخره، تعطيلات چون برق و باد گذشت و من هم كه كلي بهم خوش گذشته بود اصلاً نمي خواستم برگردم خونه خودمون ولي اين هم از اون موارد اجتناب ناپذير بود كه مجبور به قبول اون شدم ولي خوشحالم از اينكه تمام تلاش خودم رو كردم كه اين اتفاق نيفته، خيلي موفق نبودم، فقط نزديك بود اشك همه در بيارم.









اي بابا چرا اين مهمونا نمي رن، خوابمون ميادا.


ا


ايمان جون لطف كرد اجازه داد من كتشو بپوشم. ولي انگار اندازم نيست،نه؟


Wednesday, March 14, 2007

ني ني نو

سلام
من خيلي خوشحالم، چون يه فرشته كوچولو به خانوادمون اضافه شده، و من صاحب يه پسر دايي ديگه شدم . مرتضي و ريحانه هم
صاحب يه داداش كوچولو شدند.اسمش رو هم گذاشتن معين. من هي به مامان لي لام مي گم بره يه داداش برام بخره ها ولي نمي دونم چرا اصلاً به حرف من اهميتي نمي ده و از دايي رضا و دايي مصطفي كه قراره چند وقت ديگه ني ني شون آماده بشه ياد نمي گيره، اينم از شانس منه ديگه

Sunday, March 11, 2007

پدر فداكار

من و سحر تو حموم داشتيم بازي مي كرديم. سحر نقش ها رو اينجوري تعيين كرد كه: خودش مرد خونه بود، من هم زنش بودم. زنگ خونه مون به صدا در ميومد و چون او سرگرم كار بود من بايد در رو باز مي كردم و مي گفتم هيچ كس پشت در نيست. بعد مي گفت: پرده رو كنار بزن، منم پرده حموم رو كنار مي زدم و هر دفعه بايد يه شخصيتي رو نام مي بردم(مي بينين! اين بازي پر از هيجان و جنبش بود) يه دفعه عمو پستچي ميومد، يه دفعه مهمون و يه دفعه هم گرگ اومد در خونمون كه ديدم سحر داره كلي با گرگه بحث مي كنه و بچه خياليش رو كه بغل كرده بود خيلي جدي و با عصبانيت پرت كرد سمت گرگه.
گفتم: مامان چرا بچه ات رو انداختي زمين. ا
گفت: گرگه گشنه اش بود، ول نمي كرد،بچه رو دادم بخوره. ا
گفتم:!!!!!!!!!!! ا
فكر مي كنم اين ها همه اثرات قصه شنگول و منگوله كه سحر خيلي دوست داره

Saturday, March 10, 2007

تغيير اساسي

آخه چه اشكالي داره آدم چهار تا گيره بزنه تو موهاش، بعد بره مهد و سه تاش رو گم كنه؟ ا

وقتي موهاي من بلند بود







به اجبار موهاي من كوتاه شدند








Sunday, March 04, 2007

خونه تكوني

ديروز تو خونمون ولوشويي بود كه بيا و ببين، مامانم داشت خونه رو براي شب عيد تميز مي كرد، فكر نكنين اينقدر زرنگه كه تنهايي اين كار رو انجام مي داد ها، نخير رفقا. ولي از حق نگذريم، مامان لي لا هم كلي خسته شد و فقط براي جواب دادن به خرده فرمايشات اينجانب احتياج به انرژي هسته اي داشت. ا
من ذاتاً به پله علاقه وافري دارم، تا نردبان رو بيكار مي ديدم مثل پيشي ازش بالا مي رفتم و خوشحال از اينكه قدم از همه بلندتر شده اون بالا كنسرت سمفونيك اجرا مي كردم، ولي متأ سفانه براي كار من هيچ اهميتي قائل نبودن و من مجبور بودم كارم رو نيمه كاره رها كنم و بيام پايين. ا
كلي از اسباب بازيهاي قديمي ام رو كشف كردم و به ياد روزهاي نوزادي با اونها بازي كردم، هي مامانم دور از چشم من اونها رو تو كارتون مي كرد و هي من دور از چشم مامانم اونها رو از تو كارتون در ميوردم، چيكار كنم، هر كاري از دستم بر ميومد براي كمك به مامان لي لا بايد انجام مي دادم ديگه. ا
از من به شما نصيحت، حرف ماماناتون رو گوش كنين. اونا خير و صلاحتون رو مي خوان. ا
هر چي مامانم بهم گفت: آشپزخونه خيسه، نرو ليز مي خوري. ولي من با اون پاهاي كوچولوي سياه رفتم تو آشپزخونه. رفتن در آشپزخانه همان و با باسن افتادن همان، بعد هم چون تقصير با من بود رفتم خيلي مظلوم يه گوشه نشستم وجيك نزدم، و قتي مامانم دليلش رو جويا شد فقط تونستم بگم: پام درد گرفت، برو آشپزخونه رو تميز كن. كه مامان لي لا هم با ديدن چند رد پاي سياه، كف آشپزخونه تازه سفيد شده كل ماجرا رو متوجه و كلي هم قربون صدقه ام شد و باهام همدردي كرد.آخر شب هم من با تعريف كردن چند قصه كه بعضي هاش توسط من تحريف شده بودند من جمله خانم بزي كه فقط دو تا بچه داشت و به جاي آقا گرگه چوبان نقش بازي مي كرد، خستگي رو از تن مامان لي لا در اوردم، البته فكر مي كنم كه اين طور شده باشه. ا

Tuesday, February 27, 2007

كلي برنامه

مهد نارنجي من تو اسفندماه برنامه هاي متنوعي برامون داره. يه روز سبزه سبز كرديم و من براي مامان، بابام هيچي اش رو تعريف نكردم كه تو كفش بمونن، يه روز هم تخم مرغ رنگ كرديم كه همه بايد دو تا تخم مرغ پزيده و يه دونه هم نپزيده مي برديم مهد، اين برنامه رو ديگه مجبور شدم براي مامان، بابام كه خيلي مشتاقن از اتفاقات توي مهد خبردار بشن، تعريف كنم، چون تخم مرغ رنگ شده من رو ديدن. كه صد البته دست و صورت و لباسهاي رنگ شده من رو هم ديدن. مامانم بهم قول داده كه اين تخم مرغ رنگ شده رو كه حاصل دست رنج خودمه سر سفره هفت سين مي ذاره. ديروز هم برامون سفره هفت سين انداختن و ازمون عكس گرفتن، اون روز همه بچه ها لباساي خوشگل مشگل پوشيديم و خيلي تر گل، ور گل رفتيم مهد، يه عكس دست جمعي هم گرفتيم. نميدونين چه ترافيكي بود اونجا. خلاصه، برنامه هاي ديگه اي هم داريم كه عبارتند از: تولد بچه هاي اسفند ماه، تئاتر عروسكي، جشن بالماسكه و غيره كه براي اين آخريه كه اسمش هم يه خورده سخته مامان باباها البته بيشتر، مامانها دچار افسردگي شدن كه چه لباسي تهيه كنن و از كجا، كه باز بدون پرسيدن نظر ما رفتن خودشون با هم تصميم گرفتن كه يه گريمور بيارن و ما ها رو نقاشي كنن، ايكاش دامادها شكل به خصوصي داشتن من حتماً مي گفتم كه من رو داماد نقاشي كنن آخه من خيلي دوست دارم داماد بشم و كروات بزنم

Tuesday, February 20, 2007

کارگر کوچولوها

دو- سه روزي عمه آرزو، يلدا جوني و عليرضا براي اسباب كشي عمه آسي اومده بودن تهران، پيش ما. بهمون خوش گذشت و بچه ها كلي با هم بازي كردن.سحر با يلدا معلم بازي مي كرد، قربون اون درس خوندنشون يه صفحه كتاب مي خوندن نيمساعت تغذيه مي خوردن، دوباره دو دقيقه مشق مي نوشتن،يك ساعت بازي مي كردن، مجموعه دو نفره اين مدرسه خيلي خوب از پس هم بر ميومدن . به من هم لطف خاصي داشتن و چون من مسئول پخش تغذيه بودم اسم باباي مدرسه رو روي من گذاشته بودن. عليرضا هم بيشتر وقتش با ترن هوايي چوبي مي گذشت. به علت اين اتفاق ميمون سحر مهدش رو تعطيل كرد. ا
حالا بشنوين از سحر و عليرضا، منتظر بودن يكي بره سراغ يه اسباب بازي يا هر چيز جديدي اونوقت بود كه اون يكي هم فيلش ياد هندوستان ميكرد و ميرفت تا در جنگي تن به تن پيروز ميدون بشه. ولي طولي نمي كشيد كه باز مي شدن خواهر و برادرو اين چرخه تا وقتي كه پيش هم بودن تكرار مي شد. خلاصه، بچه ها يه روز پيش خاله الهه موندن و يه روز هم پيش من بودن تا بقيه بتونن براي صاحب خونه هاي جديد مفيد واقع بشن. جمعه شب من و اين دو تا وروجك هم به جمع كمك دهندگان پيوستيم. چشمتون روز بد نبينه، توي اون شلوغ پلوغي بايد از توي كارتونها و از بين اسبابها مي كشيديمشون بيرون،روي تخت خواب قايق سواري مي كردن، لوله جاروبرقي بلندگوشون بود و سوزنشون گير كرده بود روي يك شعر من درآوردي و .... ا
وقتي يخچال و تلويزيون عمه آسي اينا رو اورده بودن بچه ها هم حضور فعال داشتن كه سحر براي من اين دو قلم جنس رو اينجوري تشريح مي كرد: ا
سحر: مامان يخچالشون اينقدر جالب بود كه نگو،يه آب گرمكن داشت، ليوانو بايد اينجوري فشار بدي تا آب بريزه، بلدي كه؟
من:!!!!!!!!!! ا
سحر: تلويزيونشون هم دو تا آنتن داشت. مامان چرا تلويزيون ما آنتن نداره؟هیچ برنامه ای روهم نشون نمی داد.(من از طريق اخبار ارسالي خبردار شدم كه اين دو تا وروجك نشسته بودن و برفك تماشا مي كردن. باز از هيچي كه بهتره.) ا
خلاصه روزهاي خوب با هم بودن به سر رسيد و عمه آرزو اينا مجبور شدن يه روز زودتر برن و طبق معمول سحر با اشك و آه بدرقه شون كرد. ا

Friday, February 16, 2007

آش دردسر ساز

ديروز كه رفتم مهد، مدير داخليشون گفت: مامان سحر لطفاً بياين اينجا باهاتون كار دارم.طبق معمول فكر كردم حتماً يه برنامه اي دارن مي خوان اطلاع بدن،يا باز، ياد جيب مامان باباها افتادن. خانم حجازي شروع كرد: ا
امروز بچه هاي طبقه بالا داشتن آش مي پختن، بعد هم عدس و نخود و اين جور چيزها رو مي چسبوندن تو كتابشون(به عنوان واحد كار)، يه دفعه خاله مريم متوجه مي شه كه سحر دستش طرف گوششه، وقتي نگاه مي كنن ميبينن دو تا دونه عدس تو گوش سحره كه سريع در ميارن، خدا رو شكر تو سوراخ گوشش نرفته بوده ولي باز براي اطمينان زنگ مي زنن و به مدير مهد خبر ميدن، خاله كتي هم مي گه: نمي تونيم صبر كنيم تا مامانش بياد و مي برنش دكتر كه دكتر هم بعد از معاينه مي گه نه چيزي تو گوشش نيست. در تمام مدتي كه خانم حجازي داشت اين رو تعريف مي كرد، من مثل آدماي برق گرفته داشتم نگاشون مي كردم و منتظر بودم ببينم آخر چه بلايي سر بچه ام اومده و وقتي حرفاشون تموم شد اونوقت بود كه نفس راحتي كشيدم و از اينكه سحر رو بردن دكتر كلي تشكر كردم و چون از اين كارشون كه نشون از توجه شون به بچه هاس خيلي خوشم اومد، امروز هم زنگ زدم و ازخاله كتي (مديرشون) تشكر كردم.
براي سحر هم كلي از خطرات اين كار حرف زدم و طبق معمول يك داستان من درآوردي ساختم و براش تعريف كردم كه سحر خيلي تحت تأثير قرار گرفت و قول داد كه ديگه اين كار رو تكرار نكنه. اميدوارم قولش قول باشه و طبق معمول فراموش نشه. ا

پرتو خانم

اينو حتماً بايد بگم. سحر يه دوست داره به نام پرتو، اين پرتوي كوچولوي با نمك خيلي مؤدبه تا اونجايي كه دوستاي همسن خودش يا شايد كوچيكتر از خودش رو هم خانم صدا مي كنه، مثلاً هميشه به سحر ميگه سحر خانم. داشتن با هم تاب بازي مي كردن كه گفت: بابا جون لطفاً شما تاب نديدن بذارين مامان سحر خانم تاب بدن. خيلي جلوي باباش، خودمو كنترل كردم كه نرفتم بچلونمش. ا

Tuesday, February 13, 2007

پیف پیف پیف

شنيده بودم بچه ها تو اين سن و سال خيلي كنجكاو هستند و سوالهاي عجيب غريب مي كنن ولي نه ديگه در اين حد. ا
خيلي معذرت مي خوام، خيلي عذر مي خوام، ولي اينم يه جور سواله ديگه كاريش هم نميشه كرد. سحر به پي پي اش خيلي فكر ميكنه و هر موقع كه من ميرم دستشويي براي شستن خانم خانما، ازم مي پرسه: مامان! پي پي ها چي مي خورن؟ كجا زندگي ميكنن؟ و سوالهايي از اين قبيل. خوب من هم به تمام اونها جواب مي دم ولي هنوز نتونستم قانع اش كنم. ا
شما ها مي گين من با اين سوالهاي بودار چيكار كنم؟ ا

Tuesday, February 06, 2007

كنار دريا




پليس


اينم پليس كوچولوي من

مطالعه

سحر خيلي دوست داره تو كاراش از كاراي بزرگترا تقليد كنه، يه روز كه باباش مشغول مطالعه بود اونم رفت كتاباش رو آورد و شروع كرد به مطالعه كردن اونم خيلي جدي. ا

آرايش




خيلي كم پيش مي آد كه سحر به كاراي دخترونه بپردازه ولي وقتي هوس اين كارا رو بكنه ديگه سنگ تموم ميذاره. اين عكس هم نمونه اي از آرايش سحر خانومه، شامل گيره زدن و رژ زدن. ا


Monday, February 05, 2007

عکس


سحر و سپهر غرق در تماشای فیلم




دریا پر از موج بود و با برخورد هر موج به سنگهای کنار ساحل این دوتا وروجک کلی خوشحالی می کردن

Saturday, February 03, 2007

گزارش سفر

سلام به تمام عزيزاني كه به من سر مي زنن و شرمنده از اينكه بي خبر گذاشتم و رفتم. ولي حالا من اومدم با كلي ماجرا و عكس. ا
ما همراه با عمو شهاب، خاله مهرك و داداش سپهر رفته بوديم شمال، نمک آبرود، كلار آباد، موز اول دست راست، موز دوم دست چپ (تعجب نكنيد اين آدرس ويلاست)، ويلاي آق علي ميراب (منظور علي آقاي ميراب بابا بزرگ سپهر است). خيلي خوب بود جاي همگي خالي، كلي بازي كرديم البته بيشتر با وسايلي كه براي ما كوچولوها ممنوع بود، پله ها را قريب به پنچاه بار بالا و پايين كرديم، فيلم ديديم، و صد البته كه با همديگه دعوا هم كرديم. من به اندازه يكسال زندگيم هله هوله خوردم،همونايي كه مامانم هميشه ميگه: خوب نيست، مريض ميشي و .....، ولي بزرگواري كرد و اونجا ديگه هيچي به روم نيورد، منم تا تونستم و جا داشتم چيپس و پفك و شكلات خوردم. واي كه زندگي چقدر شيرين بود. ا
حالا بشنوين از رستوران رفتن ما. مامان، باباهامون تمام سعي و تلاششون رو مي كردن كه من و سپهر بيشترين فاصله رو از هم داشته باشيم، و لي زهي خيال باطل چون ما صدامون به عرش كبريا مي رسه و كافيه يه موضوعي رو سپهر بگه و من مخالفت كنم يا
با لعكس، نه ديگه بقيه شو نمي گم چون خودم هم كه حالا فكر مي كنم مي بينم كارامون خيلي خوب نبوده. ا
وقتي آقاي گارسون ميومد سر ميز ما براي گرفتن سفارش، به وضوح ديده مي شد كه در حال تلو تلو خوردن از ميز ما دور ميشه، چرا؟ چون ما هم به بزرگترامون در سفارش دادن كمك مي كرديم، غذامون مشخص بود، سيب زميني سرخ كرده ولي در رنگ نوشيدني مون اختلاف نظر پيش ميومد و چون فكر نمي كرديم با يكبار گفتن گارسون متوجه بشه چندين بار تكرار مي كرديم، همين باعث مي شد كه هميشه يه غذا از قلم بيفته. چند قانون وضع شده توسط من و سپهر بايد در رستوران اجرا مي شد. يكي اينكه ما هر دومون بايد از دوتا ني برای نوشیدنیمون استفاده مي كرديم كه رنگ ني ها هم مهم بود. دوم اينكه خلال دندون و آدامس موزي رو فراموش نمي كرديم، يكي رو تو اين دست و يكي ديگه رو تو اون دست مي گرفتيم كه از اون يكي كم نياريم. حالا حتماً مي پرسين پس چه جوري غذا مي خوردين؟سوال خوبيه، اگر يه كم فكر كنين خودتون متوجه مي شين. خوب مامان باباهامون با يه دست غذاي خودشون رو مي خوردن و با يه دست به ما غذا مي دادن.که در این راه دست کم میوردن، چون باید هم زمان قوطی نوشابمون رو می گرفتن، قاشق چنگالهایی رو که ولو می شد روی زمین جمع و جور می کردن و غیره. ا
اوضاع داشت خوب پیش می رفت که زمزمه های یرگشت به خونه به گوش رسید و با توجه به اینکه من هر جا می رم دوست ندارم برگردم خونه، مخصوصاً اگه اونجا یه جای خوش آب و هوایی همچون شمال باشه. قرار یود چهارشنبه بعد از ناهار راه بیفتیم. من در مورد یرگشت یک پیشنهاد دادم مبنی بر اینکه الان نریم، شب رو بخوابیم و فردا صبح هم صبحانه بخوریم، بعد حرکت کنیم ولی متأسفانه اصلاً مورد توجه واقع نشد و بالاخره ما راه افتادیم به جاده چالوس که رسیدیم راه به علت بوران و برف و بهمن بسته بود و چون بزرگترها از خیر برگشتن نمی گذشتن راه رو کج کردیم به سمت جاده هراز. یه صدوبیست سی کیلومتر رفتیم دیدیم ای دل غافل اینجا هم بسته است در اینجا بود که همه به نکته های طلایی که در حرف من بود پی بردن. برگشتیم خونه و طبق گفته من شب رو خوابیدیم صبح بلند شدیم صبحانه خوردیم و راه افتادیم. هوا آفتابی و جاده باز بود و ما صحیح و سالم رسیدیم به خونمون. حالا هی بگین اینا بچه ان و تصمیم با یزرگترهاست
به دلیل سرعت افتضاح اینترنت عکسها در پست بعدی ارائه می شودا

Friday, January 26, 2007

ابراز وجود

ديروز وقتي رفتم مهد، دنبال سحر طبق معمول يكراست از پله ها كه اومد پايين، رفت تو دفتر مدير وآب خواست.(تنها دليلش هم اينه كه اونجا يه دستگاه آب سرد كن وجود داره و سحر به عشق اينكه بره دكمشو فشار بده و ازش آب بريزه هرروز يه ليوان آب مي خوره و چون بچه ام خسيس نيست به اون لاك پشت بخت برگشته اي كه از بد روزگار محل زندگيش شده مهد كودك،گلها و خلاصه هر چي دم دستش مي رسه آب مي ده) در همون حين كه داشت آب مي ريخت تو ليوانش به پشت سرش نگاه كرد، كه چند تا از مربيا داشتن خيار مي خوردن . براي اطلاع دوستان بايد بگم كه خيار يكي از ميوه هاي مورد علاقه سحره و چون هيچ گونه تعارفي را از طرف اونا نشنيد، پيش خودش داشت اينجوري فكر مي كرد. بشنويد:" نگاه چه جوري دارن خيار مي خورن اونم با نمك اضافه مگه ماماناشون بهشون نگفتن كه اول به بقيه تعارف كن بعد خودت بخور، یا اگه دوست نداري كه خوراكيت رو به كسي بدي خودت هم جلوشون نخور.نخير، بذار منم اعلام وجود کنم كه يه وقت فكر نكنن دلم خواسته" و رو به خاله هاي مهربونش گفت:ما هم تو خونمون خيار داريم و مي ريم مي خوريم. مگه نه مامان؟
اينجا بود كه خانم مربيا فهميدن كه يه كوچولوي شكمو داره بهشون نگاه مي كنه و شروع كردن به تعارف كردن و اصرار اصرار كه اين خيار رو بگير. سحر هم با تمام قوا دست رد به سينه اشون زد و گفت: من چون خيلي ناراحت شدم قبول نمي كنم. حالا خر بيارو باقالي بار كن، ولي نه، خدا رو شكر با يه شكلات غائله ختم به خير شد. ا

Saturday, January 20, 2007

رو کم کنی

وقتي سحر كوچولو تر بود عمه آرزوش براش يه سري كارت حافظه خريد و تا حالا فقط شكلهاش رو نگاه مي كرديم و با هم يه بازي اختراع كرده بوديم، كه من يه كارت بر مي داشتم و سحر بايد مثل اون كارت رو پيدا مي كرد. تا اينكه ديشب بازي درست اون رو در حالي كه فكر مي كردم هنوز مناسب سنش نيست، بهش ياد دادم. سحر اونقدر از اين بازي خوشش اومد و ذوق كرد كه مجبور شديم چند دفعه بازي كنيم و در كمال شرمندگي بايد اعتراف كنم كه هر دفعه سحر اين بازي رو از من مي برد و حتي جاهايي من رو هم راهنمائي مي كرد. ا
نتيجه اخلاقي: نبايد بچه ها رو دست كم گرفت. بچه هاي اين دور و زمونه خيلي بيشتر از سنشون مي فهمن. ا

Friday, January 19, 2007

سحر 100 سانتی

از ليلا جون, مامان رکسانا کوچولو ممنون که منو به بازي يلدا دعوت کرده. ا
سحر قدش 100 سانتيمتر يا به عبارتي 1 متر شده و کلي خوشحاله که قدش به فک رو مترش رسيده. آخه مترش تشکيل شده از حيوانهاي مختلف که روي سر هم وايسادن و هر دفعه از ما مي خواد که بهش بگيم قدش به کدام حيوان رسيده. آره اين دفعه هم جناب آقاي فک اين افتخار رو داشته که قد سحر رو اعلام کنه. ا

پرواز یک فرشته

چند روز پيش تو يکي از همين وبلاگهاي کوچولوها ديدم که آرين کوچولو مامان باباشو با يه عالمه غصه تنها گذاشته و رفته بهشت پيش خدايي که کمتر از يکسال پيش اونو به اين دنياي پر از هياهو فرستاد. اونقدر منقلب شدم که تا چند شب کابوس اين حادثه رو مي ديدم. براي خانواده آرين کوچولو صبر آرزو مي کنم و از خدا مي خوام چراغ هيچ خونه اي رو بي موقع خاموش نکنه. ا

Tuesday, January 16, 2007

دل پاك بچه ها

الان حدود هفت ماهه كه بابا علي مهربون سحر سكته كردن و راه رفتنشون و كلا تحركشون با مشكل مواجه شده. يادمون نميره سحر كلي خوشحال بود كه قراره مهمون داشته باشيم كه اين اتفاق افتاد و ديگه بابا علي و مامان فاطي خونه نشين شدن. ا
هميشه براي سحر اين سؤال بوده كه چي شده كه بابا علي اينجوري شدن. خيلي سخته كه براي يه بچه سه سال و نيمه توضيح بدي كه چه اتفاقي افتاده. ديروز سحر مي گفت كه كي بابا علي مي تونن بدون عصا راه برن؟ گفتم كم كم دارن خوب ميشن شما هم بايد باهاشون مهربون باشين. گفت آره يلدا جوني خيلي باهاشون مهربونه من و عليرضا هم تصميم گرفتيم كه رفتارمون رو عوض كنيم!!! پرسيدم مثلا چه كار مي خواهيد بكنيد. گفت باهاشون مهربون باشيم و براشون دعا كنيم، بعد بلافاصله پرسيد كه چه جوري بايد دعا كرد؟؟؟
خدايا به حرف دل اين فرشته كوچولوها گوش كن تا هر چه زودتر ببينن كه بابا علي مهربونشون مي تونه ديگه بدون عصا راه بره. ا

امان از دست اين بچه ها

سحر براي خودش يه بچه خيالي داره كه البته خيلي حساب شده اين بچه رو خلق كرده. اين بچه تمام كارهاي بد دنيا و تمام حرف هاي بد رو هم بلده و جالبيش هم اينجاست كه بچه مذكور به سحر مي گه كه چكار كنه. تا به حال هزاران بار هم به سحر گفته شده كه بچه اش رو نصيحت كنه ولي ظاهرا اين بچه نصيحت پذير نيست. ولي به هر حال توجيه خوبي براي شيطنت هاي سحر هست. ا
------------------------------------------------------------------------------------------------
بعضي وقتا عكس العمل بچه ها انعكاس دهنده رفتار پدر مادرا با بچه هاست. ديروز سحر يه چيزي از من خواست من حواسم نبود كه جزئيات خواسته اش چيه براي همين دو دفعه ازش پرسيدم كه اين چيزي كه مي خواي چه جوري باشه؟ با قيافه حق به جانبي گفت آدم يه چيز رو يك دفعه مي گه نه صد دفعه!!!!!!!! حرف درست هم جواب نداره ... ا

Sunday, January 14, 2007

بازم دكتر

سحر چند روزيه كه دوباره سرفه مي كنه، با سابقه آسمي كه داره تا كوچكترين علامتي از سرما خوردگي پيدا كنه با دكترش مشورت مي كنيم كه خداي نكرده مثل دفعه قبل كار به بيمارستان نكشه. ديروز زودتر رفتم مهد دنبالش تا با هم بريم دكتر، از مربيشون خواستم برام تاكسي بگيره. تا مقصد رو گفتم سحر زد زير گريه كه من نمي خوام برم دكتر. آخه نمي دونم آدرس مطب دكتر رو از كجا ياد گرفته؟ البته دكتراش رو به اسم مي شناسه. ترسش هم از اين موضوع بر مي گرده به دفعه قبل كه سحر مجبور شد واكسن آنفلوانزا بزنه. كلي طول كشيد تا براش توضيح بدم كه هر دفعه كه آدم ميره دكتر قرار نيست آمپول بزنه. آخه دفعه قبل بچه دو دفعه آمپول زد، مار گزيده هم كه مي دونيد .... بالاخره ديروز هم به خير گذشت و فقط سحر مجبوره فعلا از اسپري استفاده كنه. ا

Saturday, January 13, 2007

اين سه شرور

وقتي به مامان فاطي مي گيم كه اين بچه ها رو دعوا كن خونه رو بهم نريزن در جوابمون مي گه بچه ها وقتي بزرگ شدن قرار نيست بگن چه مادر بزرگ مرتبي داشتيم، خواهند گفت كه چه روزاي خوبي تو خونه مامان فاطي داشتيم. خب ما ديگه چي بگيم پس اين فشفشه ها هم هر كاري دلشون خواست كردن. بعد از تموم شدن بازيشون البته بايد بگم بعد از تموم شدن انرژيشون خونه ميشه مثل يه شهر بعد از بمباران !!!!! ا




شباهت


يكي از موضوعاتي كه از بدو تولد بچه مورد بحث خانواده ها هست شباهت بچه به پدر مادرشه. كه در اكثر موارد هم هر خانواده اي بچه رو شبيه طرف خودش مي دونه، سحر هم از اين موضوع مستثنا نيست. ما هم قضاوت رو مي ذاريم به عهده شما. عكس مامان باباي سحر با عكس خودش . ا

دختر عينكي من

سحر اين دفعه هوس عينك به سرش زده بود. هيچ جوري هم كوتاه نمي اومد. براي همين ما مجبور شديم شيشه هاي عينك مطالعه مامان فاطي رو در بياريم و بديم خانوم استفاده كنن. ا















Tuesday, January 09, 2007

مسافرت

سحر اين مدت زياد مسافرت داشت، نه فكر نكنيد سحر به اقصي نقاط ايران مسافرت كرده. نه مسافرت ما فقط به يزد و اردكان هست و بس. اگه از سحر هم اسم شهر هاي ايران رو بپرسي فقط اسم اين دو شهر رو بلده. اين هفته هم سحر رفته بود اردكان و يزد. البته اون بهش خيلي خوش مي گذره چون هر دو جا كلي هم بازي شيطون داره و مي تونه كلي كيف كنه. اين دفعه هم مثل دفعات قبل تا دلش خواست شيطوني كرد، مداركش در پست هاي بعدي ارائه خواهد شد. ا

باغ مظفر و بچه ها

با توجه به تأثير پذيري بسيار بچه ها از تلويزيون، معمولاً وقتي سريال هاي طنز مهران مديري شروع مي شه، خيلي از ديالوگهاي اون ميشه تكيه كلام بچه ها. حالا با اين تنوع كاراكتر در سريال جديد، سحر خانم ما هر لحظه در حال ايفاي نقش بجاي يكي از بازيگران سرياله. اون از همه بيشتر به آقاي بردبار و فروغ علاقه داره. كه متأسفانه نقش آقاي بردبار با بدآموزي هايي هم همراهه. بهر حال سحر يا داره با لهجه آقاي بردبار حرف مي زنه يا اينكه يه دستمال كاغذي دستشه و به سبك فروغ با همه حرف مي زنه و رفتار مي كنه. امان از دست تلويزيون و تأثير زيادش رو بچه ها. ا

Wednesday, January 03, 2007

مهد جديد سحر

سحر حدود شش ماهه كه مهدش رو عوض كرده. اسم مهد جديديش نارنجيه. كمي طول كشيد تا به محيط جديد عادت كنه ولي الان ديگه خدا رو شكر مشكلي نداره و خيلي از اونجا خوشش مي آد. نكته جالبي كه اين مهد داره، خوش فكر بودن و خلاق بودن مديرو مربياي مهده. بچه ها برنامه هاي خيلي خوب آموزشي و تفريحي دارن، با اوليا مرتب جلسه دارن، جلسات سخنراني براشون برگزارمي كنن و يه سري كارهايي كه در نوع خودش جالبه و آدم احساس مي كنه مربيا و مديريت مهد براساس روش هاي علمي و اصولي با بچه ها كار مي كنن رو ارائه ميدن. يكي از نكات مثبت اين مهد برنامه مرتب چكاپ بچه هاست. تو اين مدت سحر از نظر سلامت جسماني، وضعيت سلامت دندان و شنوايي تست شده و امروز هم تست روانپزشكي دارن. خلاصه پدر مادر سحر از همه خاله هاي سحر ممنون هستن و بهشون خسته نباشيد مي گن. اميدواريم كه اين روش هاي جذاب و جالبشون ادامه داشته باشه. ا

Monday, January 01, 2007

ميانجيگري

پريشب مامان سحر خيلي خسته بود و در حاليكه براي سحر كتاب مي خوند، خوابش مي برد و هرچي دلش مي خواست مي گفت با نق زدن سحر بيدار مي شد و ادامه داستان كه يكدفعه با فرياد آخ آخ آخ اي خدا ... سحر فهميدم كه اوضاع خرابه به كمك مامان رفتم تا از كتاب خوندن نجاتش بدم و خودم اين مسئوليت رو به عهده بگيرم. ا

ژست

فكر كنم سحر اگه بخواد بازيگر بشه استعدادش رو داشته باشه، تو ژست گرفتن خيلي ماهره. ا





واي اگه سحر محو تماشاي فيلم بشه، به هيچ طريقي نمي توني توجهش رو جلب كني. البته اين تا حدي موروثيه و بعضي از افراد هم به شدت شاكي از اين موضوع!!!!! ا

مرور نقشه


عليرضا و سحر در مدت دو روزي كه اردكان بوديم هر شيطنتي دلشون خواست كردن، چون اونجا كسي نمي تونه بگه كه بالا چشمشون ابرو هست بنابراين اگه چيزي هم بگي خودت مؤاخذه مي شي. در اين تصوير حضرات دارن آخرين هماهنگي ها رو براي شيطنتشون از رو نقشه مرور مي كنن. خدا رحم كنه به بقيه!!!!! البته بايد بگم كه هميشه هم اينجوري صميمي نيستن، واي به زماني كه روابط به هم بخوره. ا

Saturday, December 30, 2006

اولین دست نوشته


نه اشتباه نکنید این نمونه خط میخی یا خط انسانهای اولیه نیست. دیشب من داشتم کارم رو می کردم دیدم سحر اومده پهلوم دراز کشیده و داره روی کاغذ چیزی می نویسه. ازش پرسیدم داری چیکار می کنی؟ گفت دارم آدرس خونه مامان فاطی رو می نویسم. بله این تصویر آدرس خونه مامان فاطی به خط سحره. خیلی قشنگ نوشته فکر کنم وقتی بزرگ بشه خطش خوب باشه. ا

Wednesday, December 27, 2006

اولين خريد

سحر ديروز اولين خريد زندگيش روخودش شخصاً انجام داد. طبق معمول خريد هر روز بادوم زميني مزمز، چون مامانش حوصله نداشت كه تا مغازه بره، پول رو داد به خودش تا بره و خريد كنه و از دور نظاره گر سحر بود. بعد از خريد، سحر خوشحال و خندان از مغازه با يه بسته بادوم زميني بيرون دويد وآقاي فروشنده هم پشت سرش. آخه پول رو داده بود و اومده بود بيرون، آقاي فروشنده هم به دنبالش تا بقيه پولش رو بده. صحنه جالبي بود. ا
راستي ما بايد از شركت مزمز حق تبليغ بگيريم چون اين وبلاگ تبليغ خوبي براي اين شركته!!!!؟

اعتماد به نفس

شبا تا سحر دو تا كتاب نخونه، خوابش نمي بره. البته سر تعداد كتابا هميشه بحث داريم ولي با بيشتر از دو تا موافقت نمي شه. كتابا رو هم خودش انتخاب مي كنه. ديشب ديدم يه عالمه از كتاباي قديمي اش رو آورده و مي گه بابا اين دفعه كه رفتيم اردكان اين كتابا رو ببريم براي آسيه و ليلا چون من ديگه بزرگ شدم و اين كتابا براي كوچولوهاس و ديگه به درد من نمي خوره. لازم به ذكره كه آسيه و ليلا كوچولو دو تا فرشته كوچولو هستن كه فقط سه چهار ماه از سحر كوچيكترن. به اين مي گن اعتماد به نفس!!! ا

Tuesday, December 26, 2006

بادوم زميني

سحر چند وقته كه تو مهد رنگها رو به انگليسي ياد گرفته و تو حرفاش هم از معادل انگليسي اونا استفاده مي كنه. ديروز طبق معمول تو راه برگشت به خونه دستور خريد بادوم زميني مزمز داد من هم براش خريدم، تا بسته رو از دست فروشنده گرفتم، گفت اين كه اورنجه. چون قبلش خيلي نق زده بود من هم بدون اينكه به بسته بادوم زميني نگاه كنم گفتم همينه كه هست. اون هم چيزي نگفت. اومديم خونه، خواستم بسته رو براش باز كنم ديدم كه بادوم زمينيش فلفليه. تازه فهميدم كه اين كوچولوها چيزي رو كه ما بايد با كلي دقت بفهميم در يك نگاه مي فهمن، بعد هم با نگاه عاقل اندر سفيهي گفت، نگفتم بهتون اورنجه!!!!!!!

من هستم ولي فيلتر شدم

سحر يه مدت مسافرت بود و رفته بود به بابا مسعود، بابا علي و مامان فاطي سر بزنه. كلي هم ماجرا از اون مسافرت داره كه دوست داره تعريف كنه ولي امروز فهميديم كه فيلترينگ گريبان وبلاگ سحر رو هم گرفته، براي همين امروز من از طرف مامانش وبلاگش رو به روز كردم؛ تا ببينيم چطور ميشه اين مشكل رو حل كرد. به خدا سحر سه سالشه و فقط خاطراتش رو تو اين صفحه مي نويسه ارتباطش رو با هر فعاليت سياسي و هر حزب و گروهي شديداً تكذيب مي كنه. فعلا تا رفع مشكل

Monday, December 18, 2006

نمك مي خوره، نمكدون مي شكنه

سلام دختر3 سال و 3ماه و 3 هفته اي من
امروز بي مقدمه گفتي: مي خوام يه مامان ديگه بخرم (بابا اميد رو بگو چه قندي داشت تو دلش آب مي شد) نمي دونم چرا، آخه نه اتفاق خاصي افتاده بود ونه كنتاكتي با هم داشتيم. خدا رو شكر نگفتي كه دوستم نداري، اونوقت ديگه اين دل من بود كه مي شكست و پاش پاش مي شد
اينم مزد مامانته كه تو رو مي پرسته، البته بعد از خدا
ولي من اون حرفاي عاشقانه اي كه شبها قبل از خواب بهم ديگه مي گيم وبعد مياي تو بغلم،خودتو مي چسبوني به من و دستت رو ميندازي دور گردنم، يادم نميره.واي كه چقدر كيف داره
----------------------------------------------
ديروزكه اومدم دنبالت
گفتي:من امروز تو مهد نخوابيدما
گفتم: آخه چرا؟؟؟؟
گفتي:خوب، خاله سحر رفته بود خونشون
دليل و داشتين!!!!!. فكر كنم خاله سحر خيلي داره تو رو لوس مي كنه

Sunday, December 17, 2006

شهر در امن و امان است

خدا رو شكر همه چي خوبه و اتفاق خاصي هم نيفتاده
فقط اين رو بايد بگم كه همه روانشناسا،روانكاوا و مددكاران اجتماعي بايد بيان از اميد درس بگيرن.چرا؟؟؟ داستان از اين قراره
ما كلي اين در،اون در زديم و راجع به اين مسئله سحر كه دوست داشت پسر باشه و حتي براي خودش اسم هم انتخاب كرده بود(علي و حسين)از افراد متخصص كمك خواستيم، ولي متاسفانه هيچ كدام از اون راهكارها مؤثر نبود و سحر روز به روز روي حرف خودش بيشتر پافشاري مي كرد .بطور مثال: سحر سي دي سيندرلا رو خيلي دوست داشت و مي گفت كه براش بخرم. من هم بهش گفتم چون تو مي گي كه پسري و پسرا هم علاقه اي به فيلم سندرلا ندارند برات نمي خرم و براي اينكه بيشتر قلقلكش بدم گفتم اونو براي ريحانه(دختر دائيش)مي خرم ، سحرهم بدون هيچ مكثي برگشت گفت: آره،خوبه، سي دي باربي رو هم بده به ريحانه!!!!. خلاصه تمام وسايلي رو كه دلخواه دختر بچه هاست، مثل عروسكهاي باربي، رژ لب و لاك هاش رو بذل و بخشش مي كرد
ولي بعد از اون شبي كه بابا اميد خيلي جدي با سحر صحبت كرد و گفت: "من پسر ندارم، يه دختر دارم كه اسمش سحره، حالا اگه دوست داري كه با من حرف بزني و بازي كني بايد خودت باشي، من علي يا حسين نمي شناسم" يك تغيير و تحولي تو رفتار سحر ايجاد شد،كه كاملاً محسوس بود

Tuesday, December 12, 2006

Lilypie.com

سلام
هورا!!!!!! بالاخره من موفق شدم روز شمار سن سحر رو تو وبلاگش بذارم. اي ول به خودم. اگه مي تونستم مي گرفتم خودمو يه ماچ گنده مي كردم
سحر براي گفتن سنش، سه تا از انگشتاي دستشو باز مي كنه و مي گه من اينقدر سالمه. حالا با اين روز شمار من هم به همه مي گم دختر گل من اينقدر سالشه

Monday, December 11, 2006

اي خروس سحري، چشم نخود سينه زري،پيرهن زر به برت بود پيش از اين،تاج ياقوت به سرت بود پيش از اين........و الا آخر

داستان خروس زري پيرهن پري، يكي از شاهكارهاي احمد شاملو است، كه سحر هم نوار قصه شو دوست داره هم كتابشو. بيشتر شعرهاشو از حفظ مي خونه و اينجا هم داره قصه شو تعريف مي كنه


Sunday, December 10, 2006

خوشحال و خندان، داره ميره مهموني



ديشب وقت خواب، بعد از خوندن كتاب مهمانهاي ناخوانده، داشتم سحر را به زور خواب مي كردم تا صبح براي بيدار شدن مكافات نداشته باشيم
در حالي كه داشت به طريقه پيرزنها از جاش بلند مي شد،گفت:من برم يه چيزي به بابام بگم و بيام و بخوابم. منم كه در نبرد حق عليه باطل شكست خورده بودم،گفتم: آخه چي مي خواي بگي؟ گفتي: يه چيزي انگليسي مي خوام بگم، تو كه بلد نيستي. آخه يكي نيست بگه جغله نه كه تو فول فولي
---------------------------------------------
چند روز پيش يه كتاب از مدير داخلي مهد (خاله مريم) جايزه گرفتي. دليلش هم اين بود، كه نقشت، تو فعاليتهاي كلاسي پررنگ تر شده و مثل اينكه ديگه خودتو از جمع كنار نمي كشي (مگه قبلاً خودتو كنار ميكشيدي؟)ا
ديگه برات بگم: كه خاله سحرتو با وجود اينكه مربي شما نيست، خيلي دوست داري،خداييش هم خيلي مهربونه،منم دوسش دارم. و در بدو ورود به مهد مي پري تو بغلش. يه روز خاله سحر مريض مي شه، ما اين رو وقتي مي فهميم، كه تو در حالي كه داشتي با بابا اميد دو لپي دولپي ميوه مي خوردي،مظلومانه ترين حالت ممكن رو به خودت گرفتي و پرسيدي: من چيكار كنم كه خاله سحر مريض نشه؟ اونوقت بود كه، سيلي از قربون صدقه ها و ماچ و بوسه ها به طرف تو سرازير شدن. بعد بابا اميد گفت:مي توني براش دعا كني كه مريض نشه و تو اين كار رو كردي و گفتي: خدا خاله سحر ديگه مريض نشه. فكر كنم اثر اين دعا از واكسن آنفولانزايي كه تو زدي بيشتر باشه.و با اين حرفت كه از يه دل كوچولو بيرون اومد، خاله سحر رو بيمه عمر كردي. به هر حال اميدوارم ديگه خاله مربوطه مريض نشه
خاطره بالا رو كه نوشتم ياد يه خاطره ديگه افتادم
خيلي وقت پيشتر كه تو هنوز كوچولو بودي، منتظر ماشين وايساده بوديم، من رومو به تو كردم و گفتم: سحر دعا كن زود ماشين گيرمون بياد،تو هم دوتا دستاي كوچولوتو بردي بالا و خوندي
ما بچه ها موقع غذا دستامونو مي بريم بالا، با هم ديگه مي كنيم دعا، دعا به مامان و بابا،مربياي خوب ما ،خدا كه ما رو دوست داره ، دعامونو قبول داره، آمين، بفرماييد ميل كنيد سر غذا صحبت نكنين.( قسمت آخرش رو كه مربيا بهتون مي گفتن: بفرماييد ميل كنيد سر غذا صحبت نكنيد رو تو هميشه جزو شعر مي خوندي) هميشه با يادآوري تمام اين خاطرات شيرين كلي مي خندم. به اميد اون روزي كه تو اين شيرين زبوني ها و شيطوني ها رو براي بچه ات تعريف كني و با هم كلي بخندين

Wednesday, December 06, 2006

درد دلهاي يك دختر سه ساله با همه خاله ها،عموها و دوستاي مهربونش

سلام عليكن، با ژست آق عمويي، يعني يك دست روي سينه
من، به عنوان يك ني ني دموكرات، اجازه دخالت و تصميم گيري به هيچ كس در هيچ يك از كارهام رو نمي دم،البته اگه زور طرف مقابل خيلي زياد بود و از پسش بر نيومدم جيغ مي زنم، كه در اين كارهم به علت زياد انجام دادن آن مهارت خاصي كسب كردم
چند روز پيش، از دست مامانم ناراحت شدم و بر خلاف ميلم مجبور شدم بهش بگم: مامان بداخلاق.مامانم هم اي بگي نگي ناراحت شد. من هم طبق معمول قول دادم كه ديگه تكرار نميشه (كه مطمئناً ميشه) بعد مامانم ازم پرسيد: خوب اگه دوباره گفتي من چي كار كنم؟منم از اونجايي كه مامان،بابام ( البته بابا اميدم بيشتر، مامانم نفهمه) هميشه به من حق انتخاب كردن ميدن، اين دفعه نوع تنبيهم رو خودم انتخاب كردم،گفتم:"يه كار جالب و با حال،مثلاً اگه يه دفعه ديگه از اين حرفها زدم، يكي از اسباب بازيها يا وسايلي رو كه خيلي دوست دارم، قايم كن".مامانمو مي گي نتونست جلوي خودشو بگيره و زد زير خنده.فكر كنم خيلي خوشش اومد، چون بعدش منو گرفت و كلي فشار داد. بدين صورت بود كه اين ماجرا ختم به خير شد
بزرگترا براي ما يه فرشته مهربون يا يه عمو پستچي خيالي ساختن، كه اگه كار خوبي انجام بديم برامون هديه مي ياره و اگه خداي نكرده شيطونه سرمون رو گول بماله و كار بد بكنيم وسايلي رو كه اورده، دوباره مي بره،ولي اي خواهر، ما كه مي دونيم همش زير سر خودشونه، فقط براي اينكه خوش باشن، پرده از رازشون برنمي داريم،ما هم يه چيزايي از مرام و معرفت بلديم ديگه
اين راه حلي بود كه جلوي پاي مامانم گذاشتم و با موفقيت روبرو شد، حالا بشنوين از راهكاري كه براي بابام در نظر گرفتم
يه روز صبح بعد ازاينكه بابا اميد مهربونم رو با نق زدنام كلافه كردم و به ناچار بغل مامانم بودم و كارهام رو به اون مي گفتم،مامان بهم متذكر شد كه بايد يه كاري بكنيم كه از دل بابا در بياد، البته من كه مي دونم، منظورش اين بود كه من عذرخواهي كنم، ولي من خودم رو زدم به كوچه علي چپ و يك نظر كارشناسي ارائه كردم، گفتم:"خوبه يه اسپايدر من بخريم كادو كنيم بديم به بابا كه دوست داشته باشه"،بعد كه ديدم چشاي مامانم با اين اظهار نظر چهارتا شد ،گفتم:"خوب عذرخواهي رو هم كادو كن با اسپايدرمن بهش بده"
آخه هرچي بهشون مي گم، من پسرم، برام اسپايدرمن بخرين،هيچ متوجه اين امر نمي شن و همچنان مي گن، مرغ يه پا داره و روي حرفشون محكم وايسادن،خواستم با اين كار، با يه تير دو نشون بزنم، هم بابا رو از ناراحتي در بيارم،هم اسپايدرمنه رو هپلي هپو كنم
ازتمام ني ني هايي كه مي تونن كمك كنن تا شاخهاي بيشتري رو سر مامان بابام سبز كنم دعوت به همكاري مي شود
با تشكر: سحر

Monday, December 04, 2006

انگشت شصت سحر مريضه

سحر از بچگي به بازي لي لي حوضك علاقه مند بود.هر كسي لي لي حوضك رو يه جور مي خونه ولي آخرش كه به انگشت شصت مي رسه همه اونو مي چرخونن و مي گن من من كله گنده
امروز صبح سحر مي گفت: انگشت شصتم درد ميكنه. وقتي چراش رو پرسيديم گفت:سرش گيج مي ره
در تجسسهاي به عمل آمده معلوم شد، انگشت شصت سحر تو بازي لي لي حوضك زياد چرخيده و دچار سرگيجه شده. از دوستان، اگه كسي درماني براي اين درد مي شناسه، خواهش مي كنم ما رو راهنمايي كنه

Sunday, December 03, 2006

اطلاعات عمومي

روزها و ماه ها پشت سر هم مي آيند و مي روند . ما از آنها به عنوان گذران عمر ياد مي كنيم ولي تا به حال به ابن فكر كرديد كه اگه اين روزها و ماه ها اسمي نداشتند چه بلبشويي اتفاق مي افتاد؟
امروز در اين باره مطلب جالبي رو تو روزنامه خوندم و چون خيلي خوشم اومد، گفتم اينجا بنويسم شايد شما هم خوشتون بياد و در آينده سحر كوچولوي من هم بدونه
معناي اسم ماه ها
فروردين:31روز،از ايزدان زرتشتي. فرورد يا فروهر به معناي نگهبان نيكي
ارديبهشت: 31 روز، يعني بهترين راستي
خرداد: 31روز،يعني كمال و رسايي و درستي
تير: 31 روز، يعني نگهبان باران
مرداد: 31 روز، يعني بي مرگي
شهريور: 31 روز، يعني كشور برگزيده، پادشاه منتخب
مهر: 30روز، محافظ عهد و پيمان. يعني دوستي و محبت
آبان: 30روز، نگهبان آب، يعني آبها
آذر: 30روز، نگهبان آتش، يعني آتش
دي: 30روز، يعني آفريننده،دادار
بهمن: 30روز، يعني نيك انديش
اسفند(اسپندارمد): 29 يا 30 روز، يعني بردباري
حالا مي توانيد ماه تولد خود را با معني واقعي اش جشن بگيريد و بدانيد در آيين كهن ايران ماه تولد شما چه معنايي دارد
خدا اسم بابا اميد مهربون را در ليست نيك انديشان واسم من را در ماه بهترين راستي ثبت كرده. سحر مامان وبابا هم كه معلومه پادشاه منتخبه
راستي مي دونين سال تولد طلايي هر شخص را زماني مي دانند كه سال تولدش يا به عبارتي عدد مربوط به سالهاي زندگيش با عدد مربوط به روز زندگيش يكي شود. مثلاً اگر 13 هر ماهي به دنيا آمده باشي 13 سالگي تو سال طلايي عمرت خواهد بود
سال طلايي عمر من و بابا اميد كه گذشته، يادمون باشه در سال طلايي سحر كولاك كنيم

Thursday, November 30, 2006

پفك نمكي

ديروز بعد از چند ماه ازم يه پفك نمكي خواستي، منم ديدم، هميشه كه از اين چيزا نمي خوري ،برات يه كوچولوشو(چون عكس موتور سيكلت روش بود قبول كردي) خريدم. بعد رفتيم دكتر كه مطمئن بشم ريه ات خوب خوب شده و در ضمن واكسن آنفولانزا هم بزنيم
توي راه نصف پفكت رو خوردي، لازم به ذكر است، كه من هم كلي كمكت كردم و با هر دونه پفكي كه برمي داشتم، مي گفتي: مامان مريض مي شيا! و دلت به تاپ تاپ ميفتاد كه نكنه پفكت زود تموم بشه
قبل از اينكه بريم تو مطب دكتر پفكتو گذاشتي تو كيفت، هنوز تو اتاق انتظار نشسته بوديم كه دلت طاقت نيوور و يه دونه ديگه ازم خواستي، منم ديدم چون هيچ بجه اي اينجا نيست، كه دلش بخواد بهت دادم، كه يه دفعه خانم منشي سرو كله اش پيدا شد و تو رو در حال خوردن يك عدد پفك نسبتاً گنده ديد.چشمت روز بد نبينه،شروع كرد به نصيحت كردن،و كوتاه بيا هم نبود، مي گفت بچه ها اجازه ندارن از اين چيزاي بخورن مخصوصاً اينجا، اون يه دونه پفك كه به تو زهر شد، بعد دست و صورتت رو تميز، و آخرين آثار جرم روپاك كرديم يه اين اميد كه دكتر متوجه اين موضوع نشه.خلاصه نوبت ما شد و رفتيم تواتاق دكتر، تو اين يكسال و اندي كه ميريم پيش اين دكتر حاذق من نديدم كه آقاي دكترقبل از معاينه دست تو رو نگاه كنه،از قضا و از بد روزگار اين دفعه دكتر اولين كاري كه كرد دست كوچولوي تو رو نگاه كرد و گفت: پفك نمكي هم كه خوردي، قيافه تو،تو اون لحظه ديدني بود ،شوكه شده بودي،البته من ازت دفاع كردم و گفتم كه سحر كوچولوي من خيلي كم پيش مياد كه هله هوله بخوره، ولي كار از كار گذشته، و اتفاقي كه نبايد ميوفتاد افتاده بود
واقعاً دلم برات سوخت بعد از يه عمري خواستي ناپرهيزي كني،اولش كه من با غرو لند برات خريدم بعد هم كمكت كردم كه زود تموم بشه ،خانم منشي و آقاي دكتر هم كه هر كدوم به طرقي كار تو رو نهي كردند.فكر كنم حالا حالا ها طرف پفك و هرنوع زير مجوعه اي كه داره نري
خبر،خبر،خبر، فرشته مهربون (كه اين دفعه مامان ليلا باشه) آبرنگ و كتاباتو كه به علت جيغ چيغ هنگام ورود به مهد از خونمون برده بود ،اورد. خدا به خاله كتي عمر دهاد، كه با يه جايزه كوچولو ازت قول گرفته كه ديگه گريه نكني. راستي ميدوني دليل گريتو به خاله كتي چي گفتي؟وقتي خاله كتي ازت پرسيده، آخه برا چي صبحها كه مياي مهد گريه ميكني؟ ما كه اينقدر تو رو دوست داريم، سركار عليه فرموديد:مي خوام مامانمو اذيت كنم!!!اينجا جا داره، كه بهت بگم خسته مباشي، اينقدر به من لطف نداشته باش.يه وقت ديدي خوشي زد زير دلم. ولي من مي دونم دختر گلم دوست نداره من رو اذيت كنه چون مي خواسته جلوي مدير مهدشون كم نياره اينو گفته

ست

اين كلاهيه، كه بعد از سرما خوردگي شديدش، بدو بدو رفتيم براش خريديم. كلي پله هاي ميلاد نور رو بالا پايين كرديم، تا بتونيم يه چيزي كه به كاپشنش بياد بخريم. آخر مجبور شديم اين رو بگيريم. بايد اين موضوع رو هم اضافه كنم كه كاپشنش نارنجيه!!!! بهم ميان؟ نه


آفتاب بدم خدمتتون؟

داشتيم با سحر كتاب نقاشيشو رنگ مي كرديم، يه دفعه گفت: اي واي، من عينكمو يادم رفت بزنم و دويد رفت عينكشو برداشت و به كارش ادامه داد!!! چون بابا اميدش عينك مي ذاره، خيلي دوست داره مثل اون باشه و عينك بزنه، ديگه كاري نداره رنگ شيشه اش چيه

Tuesday, November 28, 2006

موش موشك من

ديشب وقت خواب، قبل از خوندن كتاب قصه، داشتم برنامه فردا، كه البته برنامه روزانه ما هست، رو براي سحر مرور مي كردم و شروع كردم به بمباران نصيحتي،كه:فردا صبح كه بيدار شدي گريه نكنيا! تو مهد گريه نكنيا! دختر خوبي باش! و خلاصه يك سري بكن ها و نكن ها، وقتي ديدي نخير اين مامان خانم ول كن قضيه نيست و اگه من ساكت باشم مي خواد تا خود صبح من رو تربيت كنه، گفتي: خوب، خوب، بسه، بقيه اش باشه برا فردا بعدازظهر، حالا كتابو بخون

Saturday, November 25, 2006

خاله مريم قصه گو

ديروز يه مهمون عزيزدر عين حال مهربون داشتيم
از صبح سحر منتظر خاله مريم قصه گو(البته بعدش فهميديم كه خاله مريم قصه گو شده) بود. و از ديدنش كلي ذوق كرد. يكي يكي وسايل و لباساش رو نشون مي داد.با ماژيكايي كه هديه گرفته بود اندكي نقاشي كرد
بعد از ورود مريم جون سحر آروم ازم پرسيد:مامان! خاله اينجا ناهار مي خوره؟ و وقتي سرم رو به نشانه تائيد تكون دادم، لبخند رضايتبخشش روتو چشماش ديدم. بالاخره كلي بازي كردن،كتاب خوندن و خوش گذروندن
خاله مريم بازم بيا خونه ما تا با هم بازي كنيم

Friday, November 24, 2006

تا حالا با چهار تا ني، اونم از نوع رنگ و وارنگش آب خوردين؟ آي كيف داره. آي حال مي ده. از من مي شنوين امتحان كنين، حتماً مشتري مي شين
ببخشيد ديگه بيشتر از اين گيره كوچولو نداشتم كه بزنم به موهام


Thursday, November 23, 2006

چند تا عكس از سحر دارم هر چي سعي مي كنم نمي تونم تو پست هام بذارم مرتب پيغام ارور مي ده اميدوارم مشكل اين بلاگر زياد طول نكشه
ديروز سحر رو برديم دكتر، آزمايش خونش خدا رو شكر چيزي نبود، ولي عكس ريه اش خبر از عفونت ريه مي داد
تو بيمارستان مي ترسيد نگهش دارن، چون يه خاطره بد از اونجا داره.با بغض همراه با التماس مي گفت: من از بيمارستان بدم مي ياد!من از آمپول خوشم نمي ياد. به خير گذشت و بستري نشد. تا ببينيم اين تب لعنتي قطع مي شه يا نه

ويزا

بعد از سه بار ريجكت شدن و دست از پا دراز تر از سفارت محترم كانادا برگشتن، كلمه ويزا زياد به گوش سحر خورده بود
داشتم دست و صورتش و مي شستم ازم پرسيد: مامان ويزا يعني چي؟ سعي كردم ساده توضيح بدم كه بفهمه بعد از اينكه من كلي با كلمه ها بازي كردم و جمله ها رو پس و پيش كردم كه در حد بچه 3ساله باشه سر كوچولوشو بالا كرد و گفت:فاميلش اردكاني؟

Sunday, November 19, 2006

ويروسا حمله كردن

اين ويروسا چند وقتيه كه ارادت خاصي به سحر پيدا كردن و حاضر نيستن ازش دور بشن
اين دفعه به چشم سحر هم رحم نكردن
حالا داره به قول خودش آنتوبيك مي خوره و همين يه روزه كلي صورتش كوچولو شده ولي خدا رو شكر از فعاليت(جسمي و زباني) و شيطونيش ذره اي كم نشده
ديروز شيفت كاري من بودوامروز شيفت كاري اميد واز اونجاييكه بجه ها هميشه با برنامه هايي كه خودشون در اون نقشي ندارن مخالفن، سحرهم مخالفتش با اين برنامه ريزي رو نيمه شب با نثارتمام خرده فرمايشات كوچيك و بزرگ به كسي كه صبح بايد سر كار حاضر باشه اعلام مي كند. به همين علت شخصي كه مورد عنايت قرار گرفته با تني خسته و كوفته راهي مي شود

Thursday, November 16, 2006

موهاي بابا مسعود

امروز پنجشنبه آخر هفته اس و از اونجايي كه آخرين پنجشنبه هاي ماه مهد نارنجي تعطيل، سحر يا بايد با من ميومد شركت يا تو خونه پيش بابا مسعود مي موند.با وجود اينكه تو محل كار من هم بهش خوش مي گذره ولي گزينه دوم رو انتخاب كرد.دارم فكر مي كنم وقتي برمي گردم بابا مسعود چه حالي دارن و موهاشون مثل آدماي برق گرفته شده يا نه؟

Wednesday, November 15, 2006

مامان بداخلاق

رو بالكن مشغول پهن كردن لباسا بودم كه اومدي گفتي منم مي خوام بيام كمكت و چون بالكن خيلي شلوغ پلوغ بود با تندي بهت گفتم نه و شروع كردم به دليل اوردن كه اينجا رو ببين چه جوريه، نميشه، هوا سرده و....از اونجايي كه تو هميشه يه جوابي حاضر آماده در آستين مبارك داري، گفتي:چه مامان بداخلاقي، واه ه ه و راهت رو كج كردي و رفتي. والا

--------------------------------------------

سرزمين عجايب كي حاضره كي غايب
چند وقت پيش تونستي من و بابايي رو قانع كني كه بريم سرزمين عجايب، از خوش اقبالي ما اونجا خيلي خلوت بود و تو حسابي قان قان بازي(ماشين بازي) كردي.تا حالا يه دختر خانم خوشگلي همچون شما نديدم كه عاشق ماشين و رانندگي باشه. يه ماشين كوچولو متناسب با خونمون برات خريديم تا باهاش مسافركشي كني(آخه هميشه از ما مي پرسي كجا مي رين و هيچ وقت هم دست رد به سينه هيچ كس نميزني همه مسيرهاي تهران رو هم ميري كار نداري ترافيك باشه يا نه) قبل از اون يه قابلمه كوچولو نقش فرمونت و آقاي گوشت كوب محترم هم نقش دنده روايفا مي كردن كه البته حنجره شما هم موسيقي متن فيلم رو مي ساخت
يك بار ازم پرسيدي: مامان، من بزرگ شدم؟و وقتي جواب مثبت من رو شنيدي، گفتي:يعني مي تونم بشينم پشت فرمون ماشين!!!!!!!!!!!!
خاله موناي مهد از آرزوهاتون حرف مي زد. فكر مي كنين سحر چه آرزويي داشته؟ بله درسته ماشين داشته باشه اونم در مقياس بزرگ و واقعي
اونقدر حرف زدم كه از موضوع اصلي منحرف شديم. ما رفتيم سرزمين عجايب و تو با مهارت كامل و سرعت قان قان مي كردي
پاورقي: خوب شد سحر خواست بره سرزمين عجايب كه بابا اميد هم از فرصت استفاده كرد و چون تو بهش آويزون نبوي كلي بازي كرد
چند تا از عكساي سحركه عشقش به ماشين رونشون مي دهنده در اينجا مي يارم


همه سوارن؟برو كه رفتيم


Tuesday, November 14, 2006

وبلاگ سحر

ديروز آدرس وبلاگ دختري به نام سحر رو براي برخي از دوستام وفك و فاميلها فرستادم. نمي دوني تو شركتمون چه خبر شد همه داشتن قربون صدقت مي رفتنو من و تشويق مي كردن،كلي خوش به حالم شد. بعضي ها هم با ميل ابراز خوشحالي كردن كه از اونا هم ممنون. ولي بقيه نه بهم ميل زدن نه ايراز علاقه كردن ،البته شايد هنوز دختري به نام سحر رو نديده باشن
جالب بود هر جا ميرفتيم يكي از بحثا حتما ًبحث وبلاگ تو بود وهمه حرفا راجع به سحر و سحر كوچولو مشغول شيطوني، آخه الان معني اينترنت و وبلاگ وسايت ميدوني چيه؟
انشاءاله وقتي بزرگ شدي و وبلاگت رو ديدي خوشت بياد، از رنگ جيغش(به قول بابا جوني)، ازجملاتش و از عكساش
ادامه مي دم تا زماني كه خودت بتوني خاطراتت رو ثبت كني اونوقت ديگه من مي چسبم به وبلاگ خودم و هرروز به خونه تو سر مي زنم و براي مطالبي كه از من و بابا اميدت مي نويسي كامنت مي ذارم

Sunday, November 12, 2006

اي بابا الان كه من مشغول خلق يه اثر هنري هستم تو رو خدا دست از سرم بردارين ديگه


چشم يلدا جوني رو دور ديدي و داري با آبرنگش نمو مي كشي . من كه هرچي نگاه ميكنم اثري از ماهي نمي بينم.اگه شما تو اين نقاشي ماهي پيدا كردين ما رو هم خبر كنين

--------------------------------------------

سحر گلم تو از وقتي رفتي مهد نارنجي به آبرنگ علامند شدي چون تو مهد هم با آبرنگ كار مي كنين. من در برابرآبرنگ خريدن براي تو مقاومت مي كردم چون دوست نداشتم تمام خونمون رنگي بشه ولي بعد از كلي كاراي خوب كه انجام دادي و من و بابا رو شرمنده خودت كردي ،بابا اميد برات يه جعبه آبرنگ با مخلفات خريد

كوالا

من اين عكس و مي بينم تصوير يه كوالا كه رو درخت خوابيده مياد تو ذهنم. خوب چيكار كنم نا خودآگاهه ديگه

مثلاً من نمي دونم مامانم داره ازم عكس مي گيره بذاريه ژست خبرنگاري بگيرم مامانم هم كه عاشق اين فيلم بازي كردنامه


Friday, November 10, 2006

دوست جديد

اسم دوستم ركساناس هرچند ملاقاتمون خيلي كوتاه بود ونتونستيم با هم آتيش بسوزونيم ولي همين هم براي آشنايي خوب بود
اگه گفتين تو دستام چيه ؟؟تا اونجايي كه مشتم جا داشته پسته برداشتم كه تو راه برگشت بيكار نباشم و از وقتم حداكثر استفاده رو بكنم آخه مي دونين من خيلي پسته دوست دارم


Wednesday, November 08, 2006

باز موهاي سحر بدون اجازه بلند شدن

خدا رو شكر رشد موهات خوبه هيچ شكايتي ندارما فقط نمي دونم چيكار كنم تا اين موهاي لخت و مشكي و خوشگل عقب وايسن و مزاحم ديدن تو نشن.آخه بعضي اوقات سرتو مي گيري بالا و تلويزيون تماشا مي كني. همه راهها رو امتحان مي كنيم و چون محكم به بن بست مي خوريم برمي گرديم مي رسيم به كوتاه كردن موها
سحر خانم من يه آرايشگر مخصوص داره كه ما مي ريم خونشون و چون سحر رو مثل نوه هاش دوست داره هميشه پذيراي او هست لازم به توضيح در پاورقي است كه اميد شير اون خانم مهربون رو خورده و حالا حكم پسرشو داره
اولش سحر با گريه شروع مي كنه و با التماس مي گه مامان به خدا قول مي دم موهامو ببندم ولي چون هيچ وقت به اين قولا عمل نشده ما هم زير بار نمي ريم فكر نكنين تا آخرش همين طور ادامه پيدا كردا نه آخرش طوري شده بود كه از خونشون بيرون نميومد
خوش گذشت

چهارشنبه 17 آبان 1385

معجزه،معجزه
دو روزه كه داره يه اتفاقايي مي افته عين خانما از خواب بيدار مي شي و بدون هيچ مشكلي از خونه ميريم بيرون مي خواد معجزه
باشه مي خواد از خانمي تو باشه هر چي كه هست خوبه ديروز هم به همين علت بابا اميد نقش فرشته هاي مهربون رو بازي كرد و چندتا كتاب برات اورد.اي فرشته مهربون كه بچه ها رو مي بيني (بابا اميد)دستت درد نكنه. البته دوربين خاله كتي(مدير مهد نارنجي) تو خونمون هم بي تاثير نبود
------------------------------------------------
ضايع شدم اونم چه ضايع شدني
صبح در حال لبخند زدن بودي كه من شروع كردم به قربون صدقه رفتن اونم از نوع من دراورديش كه مامانا هر چي به ذهنشون مي رسه همون لحظه نثار كوچولوي گلشون مي كنن بعد از اينكه كلي از خنديدن تو ذوق و شوق نشون دادم رو كردي بهم و گفتي: من به بابا خنديدم منو مي گي فكمو از رو زمين جمع و جور كردم گذاشتم سر جاش
همين ديگه از قديم گفتن دختر هواي باباشو داره مخصوصاً دختراي گلي مثل تو

Monday, November 06, 2006

دوشنبه 15آبان 1385

امروز صبح سحر خانم هرچي در چنته داشت بيرون ريخت و با ريخته شدن اينها اعصاب من و اميد هم كلي به هم ريخت كه اميدوارم خيلي طول نكشه تا مرتبش كنيم . واقعاً نمي دونم كجاي كارمون اشتباه بوده هر روز صبح كه سحر رو بيدار ميكنم مواجه مي شم يا كلكسيوني از نمي خوام ها ،نمي خوام جيش كنم،نمي خوام لباسمو عوض كنم ،نمي خوام برم مهد،نمي خوام....،و باز هم نمي خوام البته تمام جمله بالا با جيغ و گريه ادا مي شه تا ببينيم اين كوچولوي ما كي زبان گفتگو رو ياد مي گيره. تصميم دارم برم از همسايه ديوار به ديوارمون عذر خواهي كنم بابت اينكه براي بيدار شدن در صبح احتياج به ساعت ندارند