Friday, October 26, 2007

تقدیم به زبان شیرین فارسی

سحر خیلی زود حرف زدن رو شروع کرد و کامل و بدون اشتباه حرف می زد. جدیداً چند تا اصطلاح کشف کرده که برای غنی تر شدن فرهنگ فارسی اینجا می نوسم تا فراموش نشه: ا
دراز کشیده بود و من هم داشتم پشتش رو می خاروندم* خوشش نیومد و بهم گفت: مامان نکن دستت زرشکه، یعنی زبره. ا
زیر بارون داشتیم راه می رفتیم، می خواست پاشو بذاره تو چاله های آب، که من اجازه نمی دادم. بعد برگشت با قیافه حق به جانب بهم گفت: مامان شما خیلی بی اجازه اید. ا
به آپارتمان هم می گه: آرتوپارتمان، هرچقدر درستش رو بهش می گم باز حرف خودش رو می زنه. خوب شاید واقعاً آرتوپارتمان درسته و ما داریم اشتباه می گیم. ا
ا*اشتباه نشه، بچه ام کاملاً تمیز بود، احساسات مادری من ورقلمبیده شده بود. ا

Friday, October 19, 2007

رفقا

از سمت راست: سوپرمن، خانم پاچرخونیان (فقط به این علت که پاش می چرخه)، بت من، هاپ، خودم و علی


Wednesday, October 17, 2007

BENSON SCHOOL

من از طرف مامانم از همه شما عزیزان برای تأخیر در خبرگذاری عذرخواهی می کنم. ا
من یه چند روزی رفتم مهد، پس از بررسیهای فراوان بهم گفتن: سحر خانم سطح علم و دانش شما خیلی بیشتر از این حرفاس، شما باید تشریف ببرید مدرسه. من هم از خدا خواسته قبول کردم بی خبر از اینکه چه راه دردناکی در پیش دارم. ا
اینجا برای مدرسه رفتن باید از هفت خوان رستم گذشت! اول یه تست تی بی(همون سل خودمون) ازم گرفتن، بعد یه چندتا واکسن بهم زدن. با هرسوزنی که تو دست من می زدن بهم کلی برچسب می دادن و اینجوری سرمو شیره می مالیدن، ولی من وظیفه ام رو تمام و کمال به انجام رسوندم و اونجا رو گذاشتم روی سرم. ا
مجبورشدیم از سینه ام هم عکس بگیریم تا مسئولان مدرسه مطمئن بشن من سالم سالم هستم. بعد از طی این مراحل من شدم شاگرد دبستان بِنسُن. خیلی مدرسه مو دوست دارم، هر روز می رم اونجا کلی بازی می کنم و میام خونه. اگه همیشه مدرسه اینجوری باشه خوبه ها! ا
ا



Thursday, October 11, 2007

......

آغاز سال نو با شادي و سرور
همدوش و همزبان حركت به سوي نور
آغاز مدرسه وقت شكفتن است
در زنگ مدرسه بيداري من است
در دل دارم اميد، بر لب دارم سلام
همشاگردي سلام، همشاگردي سلام
روز اول مدرسه برای همه یه روز به یادموندنیه، دوست داشتم برای سحر هم همینطور باشه، نمی دونم به هدفم رسیدم یا نه. ا
امروز پنجشنبه، نوزدهم مهر، مصادف با 11 اکتبر، سحر خانم ما هم رفت به سوی کسب علم و دانش، ( دلیل تأخیرش رو تو پست بعد از زبون خودش براتون تعریف می کنم ). دوست داشتم یه چند روزی توی کلاس پیشش باشم تا راه بیفته، ولی بهم گفتن: لازم نیست و اصلاً نگران نباش.ا
نمی دونم اینجا چه فرقی داره که سحرخیلی راحت از من و امید جدا می شه. وقتی بهم گفتن تو برو خونه و فلان ساعت بیا دنبالش داشتم با خودم فکر می کردم که چه جوری به سحر بگم که گریه نکنه، شروع کردم به قصه حسین کرد شبستری تعریف کردن که: آره سحر جون این خانمه می گه من نمی تونم اینجا بمونم و باید برم خونه و.... همینطور که داشتم آروم آروم باهاش حرف می زدم کلاس رو بهمون نشون دادن و سحر پرید تو کلاسو و حتی جواب خداحافظی مون رو هم نداد. انگار نه انگار که من دارم کلی انرژی صرف این قضیه می کنم. ا

Thursday, October 04, 2007

زندگی با خاطرات


پیرو موضوع قبلی: ا

سحر یه کتاب لالایی داره. اسم یکی از اون لالایی ها خونه عمو یا داییه. عکس یه خانواده رو که دور نی نی کوچولو جمع شدن را کشیده. سحر داشت این صفحه رو نگاه می کرد و اسم خاله و داییهای خودش رو روشون می ذاشت. جالب بود که با دیدن اون عکسا آدم واقعاً یاد همون شخصیت می افتاد، مثلاً اون خانمی که عینک داشت مامان فاطی و اون آقایی که سبیل نداشت دایی مصطفی بود، بابا مسعود صورتشون کشیده تر و بابا علی گرد تر بود و خانمی که از همه پیر تر بود ماما بی بی سکینه بودن. ا

Friday, September 28, 2007

به یاد ایران

کم کم داره با قوانین اینجا آشنا می شه و همه چیز رو با ایران مقایسه می کنه. ا

یه شب داشت مسواک می زد، بعد که کارش تموم شد صورتشو شستم ولی یادم رفت دهنشو بشورم، سحر هم گفت: مامان، تهران بعد از مسواک زدن آب قرقره می کردم اینجا لازم نیست؟! ا

هر چند وقت یک بار از اسباب بازیهاش که نتونستیم بیاریم یاد می کنه و وقتی من می گم خوب مامان جا نداشتیم که بیاریم می گه: خوب خودم دستم می گرفتم. حالا خوبه خودشم بیشتر راه رو بغل من بود. البته من مطمئنم که اگه همه اسباب بازهاش هم اینجا بود باز با وسایلی غیر از اونا بازی می کرد. ا



داشت برای بابا امید گل می کند. البته وسط راه خسته شد و اونو انداخت، بعد هم گفت: آخه بابا گل رو می خواد چیکار؟

Tuesday, September 25, 2007

Day care


دو روزه که من با مامانم می رم مهد، البته روزی دو ساعت بیشتر نیست. اینجا با مهدایی که من قبلاً می رفتم از زمین تا آسمون فرق داره، کلی اسباب بازی داره که من می مونم با کدومشون بازی کنم. تازه مامانم منو با گریه باید ببره خونه، طفلک گیج شده چون تو تهران وقتی منو می داشت مهد من گریه می کردم، ولی اینجا برعکسه. ا
یکی از اهداف مامان بابام از بردن من به مهد اینه که من زبان یاد بگیرم. والا این دو روز که من بهشون فارسی یاد دادم! ولی باید بگم اصلاً تو این زمینه استعداد ندارن. ا
اباید به عرض دوست داران خودم برسونم که من هنوز همون سحری که بودم هستم، زیاد حرف می زنم، فرکانس صدام به طرز باور نکردنی بالاست و عاشق کارتن بالاخص سی دی های کارتونی هستم. ا

پیش به سوی مهد

من دارم از پله هایی که خودم ساختم بالا می رم

Friday, September 21, 2007

سفرنامه(قسمت دوم)2



ما بالاخره رسیدیم به اون شهری که باید می رسیدیم. صبح خاله الهام ما را برد و شهر را بهمون نشون داد. ا
چند روز اول عرق ملی من گل کرده بود و طبق ساعت کشور عزیزم ایران می خوابیدم، ساعت 3.5-3 بعد از نصف شب، صبح ام شروع می شد وبعد از بیدار کردن مامان بابام، باید بلافاصله صبحانه می خوردم، حالا حساب کنین ناهار و شام چه ساعتی صرف می شد. ا
حالا بشنوین از عجایب هفتگانه این ور دنیا! ا
یک- اینجا به جای جمعه، شنبه و یکشنبه تعطیله. شنبه، دوشنبه است، یکشنبه شون سه شنبه اس و ... ا
دو- تو خیابونا به جای گربه سنجاب دیده می شه. سنجاباشون هم اینقدر ترسو هستند که تا آدم رو می بینن فرار می کنن. این هم از شانس خوب مامانمه ( آخه می دونین مامان من از هر جانداری غیر از آدمیزاد می ترسه). ا
سه- اینجا نه که گربه نداشته باشه، داره، خوبش هم داره، گربه که چه عرض کنم از بزرگی قد پلنگه، من چند تاشون رو پشت پنجره خونه ها دیدم و بعد از اینکه کلی براشون ابراز احساسات کردم، فقط چشمشون یا گردنشون رو 5 درجه تکون دادن که این نشون از فعالیت زیادشونه. ا
چهار- از سنجاب و گربه گفتیم از سگ هم بشنوین: بیشترشون لباس می پوشند و سرو وضعشون از صاحبشون مرتب تره و در نهایت آرامش از کنار آدم رد می شن. وقتی مامانم جراًت می کنه از یک قدمی شون رد بشه دیگه خودتون به ادب و نزاکتشون پی ببرین. ا
پنج- با عرض پوزش: اینها تو توالتاشون آب ندارن! باورتون می شه؟ این دیگه نوبره والا. ا
به نظر شما عجایب هفتگانه هفت تا هستند یا پنج تا؟

پایان. اا



این هم محوطه جلوی خونمون

Friday, September 14, 2007

سفرنامه (قسمت اول) 1


ما که از رو نرفتیم ولی سفارت کانادا را از رو بردیم. روز یکشنبه 11شهریور مصادف با 2 سپتامبر 2007 بعد از مدت زیادی بلاتکلیف بودن ویزا صادر شد. ا
ساعت 11.5 صبح بابا این خبر رو بهمون داد و مامان بعد از یه جیغی که فکر کنم از فرط خوشحالی بود مشغول جمع و جور کردن وسایل شد، یک روزه وسایلمون رو بستیم، شب هم به طرف اردکان حرکت کردیم. یک روز خونه بابا علی و یک روز هم خونه بابا مسعود بودیم. مامان، بابام از تمام فامیل خداحافظی کردند، فقط نمی دونم چرا مامانم وقتی بر می گشت چشماش قرمز بود، فکر کنم به چیزی آلرژی داشت. این سفر بسیار کوتاهمون بر خلاف میل من تمام شد. وقتی برگشتیم تهران دو روز با قیمانده رو خونه عمه آسیه بودیم. بلاخره ساعت موعود فرا رسید، پنجشنبه ساعت 10.5 به سمت فرودگاه حرکت کردیم و پس از یه خداحافظی آبدار از فامیل جدا شدیم، من تو بغل مامانم خودم رو زده بودم به خواب تا مامانم راحت بتونه گریه کنه. ا
ساعت 2 و 45 دقیقیه سوار هواپیما به مقصد مسکو شدیم. دیگه اونجا رو واقعاً خواب بودم. ساعت 6 صبح رسیدیم مسکو و 10 ساعت و نیم ناقابل را پیش رو داشتیم تا پرواز بعدی، یه کم تو فرودگاه راه رفتیم ولی هیچ صندلی خالی برای نشستن پیدا نمی کردیم نزدیک بود صدای من در بیاد که شانس به مامان، بابام رو کرد و یه جایی پیدا کردیم . مامان بابام به نوبت مینشستن و من رو پاشون می گذاشتن خیلی طول نکشید که صندلیهای کناریمون هم خالی شد باز مامان، بابام به نوبت خوابیدن و نفر دوم مراقب من بود، البته تو این مرحله بابا امیدم خیلی خوش شانس بود چون سر پست او من تمام مدت خواب بودم وقبل از اون مامانم مجبور شد برای سرگرم کردن من حدود 10 تا15 تا کتاب بخونه تا من هوس راه رفتن و گشت و گذار نکنم. ساعت 4.5 بود که شماره پرواز ما رو اعلام کردند. سوار هواپیما به مقصد تورنتو شدیم، خیلی عجیب بود با وجود اینکه ما بعد از ظهر حرکت کردیم و 10 ساعت و نیم هم پرواز داشتیم ولی اصلاً شب نشد والا ما که نفهمیدیم چرا، اگه کسی از دوستان هم سن و سال که از این وضعیت جغرافیایی سر در میاره ما رو راهنمایی کنه ممنون می شم. ا
تو هواپیما با ردیف جلوییها، عقبیها، اینوریها و اونوریا دوست شدم.عقبیها و اونوریها چند تا پسر ایرانی بودند که برای ارتباط برقرار کردن با مشکل خاصی رو به رو نبودم، اینوریها خیلی اهل حال نبودن ولی جلوییها یه خانم مهربون با دو تا بچه بود، یه کیسه پر از بادکنک کوچولو داشت که یکی یکی باد می کرد، روشون نقاشی می کشید و می داد به ما، دیگه به جایی رسیده بود که مهماندار هواپیما هم به جمع ما ملحق و مشغول بازی شد. ا
ساعت 6 بعد از ظهر به وقت کانادا رسیدیم تورنتو، باز یه چند ساعتی رو منتظر اتوبوس شدیم. ساعت 10 شب حرکت کردیم. یه صندلی مخصوص بچه ها، نه ببخشید خانمها برای من آوردند و کمربند من رو هم بستن، حرکت کردیم تا رسیدیم به لندن* اونجا دوباره باید سوار یه اتوبوس دیگه می شدیم، من مشکلی نداشتم چون بغل مامانم بودم، ولی بابای بیچاره باید 6 تا چمدون بزرگ رو از این اتوبوس می ذاشت توی اون یکی. سوار اتوبوس که شدیم اون دو تا بچه ای که تو هواپیما با هم دوست شده بودیم رو دیدم. اونجا بود که فهمیدم وقتی می گن دنیا خیلی کوچیکه یعنی چه. با هم دیگه گرم صحبت شدیم من به زبان خودم اون هم به زبان خودش ولی جالب اینجا بود که هر دومون منظور هم رو می فهمیدیم. سرتون رو درد نیارم ساعت 2 بعد از نیمه شب رسیدیم ویندزور. خاله الهام اومده بود دنبالمون( ازاین به بعد شما کلماتی چون خاله الهام، عمو فریدون، فرزان و شایان را زیاد می بینید چون فعلاً تنها خانواده ایرانی هستند که ما می شناسیم) وسایلمون رو گذاشتیم تو خونمون و رفتیم خونه خاله الهام که استراحت کنیم. ا
این داستان ادامه دارد. ا
یه شهر کوچیک بین تورنتو و ویندزور*

Sunday, August 12, 2007

من آمده ام واي واي، من آمده ام

سلام به همه دوستاي وفاداري كه داستان بزرگ شدن سحر رو دنبال مي كنند و شرمنده از اينكه مدتي اين ويلاگ به روز نشده، ولي باور كنين از تنيلي من نبوده، باااااز من فيلتر شده بودم. هر دفعه كه ميومدم به بلاگر سر مي زدم متاسفانه با اين علامت ! مواجه مي شدم اونم به چه بزرگي. ا
ولي تو اين مدت به همه دوستام، دوستاي دوستام و حتي غريبه ها سر زدم و از نوشته هاشون لذت بردم. ا
در ادامه بحث ناشيرين فيلتر من براي دوستام كامنت هم نمي تونم بذارم، اوايل كه نمي دونستم كلي چيز ميز مي نوشتم و وقتي وارد مي كردم مي گفت: زرشك. ا
خوب از اين چيزا كه بگذريم مي رسيم به تولد ناسانا خانم گل گلاب. با يه عالمه تاخير، ناسانا جون تولدت مبارك. كيكت خيلي خوشگل بود، خودتم خوشگل شده بودي، انشااله تولد صد سالگيت رو جشن بگيري، اونوقت سحر ميشه صد و دو سالش وميشين پيرترين دوستاي دنيا. ا


لاله جونم از كامنتاي قشنگ تو هم ممنون، دعا مي كنم هميشه موفق باشي. در ضمن دلمون هم برات تنگ شده. ا
خوب از هر چه بگذريم سخن دوست خوشتر است. تو اين مدت فيلترينگ اتفاقات زيادي برامون افتاده، اول از همه و مهمتر از همه اينكه من در يك حركت انتحاري از كارم استعفا دادم و شدم يكي از اعضاي محترم صنف خانه داران، تا اينجاش كه خوب بوده، خوردم و خوابيدم و به كاراي عقب موندم رسيدم. پيرو اين اتفاق تاريخي، سحر نيمه وقت ميره مهد و ديگه خوابي نيست ( اين اصطلاحي كه خودش ميگه) يعني توي مهد نمي خوابه و از اين بابت خيلي خرسنده. ا
جشن پايان سال تحصيلي مهد نارنجي هم به خوبي و خوشي برگذار شد. سحر با دوستاش چند تا شعر خوندن از جمله سرود اي ايران لاله جون اگه در اين مورد سوالي داشتي سحر در كمال فروتني حاضره كمكت كنه )، حركات يوگا هم اجرا كردن كه در حين اجرا سحر من رو وسط جمعيت ديد و شروع كرد به ابراز احساسات، اونجا بود كه همه فهميدن من مامان سحر هستم و كلي بهمون خنديدن. خلاصه جشن شادي بود كه ما مامان باباها هم بي نصيب نمونديم و كلي بپربپر كرديم، البته مجبور بوديم چون ممكن بود عمو مهرداد(مجري برنامه) اسممون رو جزو بدها اعلام كنه و خلاصه آبروي چندين و چند سالمون بره. ا
ادامه ماجرا در قسمت بعد!!!!!!!! ا



لازم به ذكر است تو اين جشن من بايد دامن قرمز مي پوشيدم كه خاله پروانه يه ساعته برام دوخت



Wednesday, June 13, 2007

برو كار مي كن مگو چيست كار

ديروز تو مهدمون نمايشگاهي از آثار هنري من و دوستام كه طي سال تحصيلي گذشته خلق كرده بوديم، برگزار شد و مامان، باباها براي بازديد دعوت شده بودند. ما اين اثرهاي به ياد ماندني را كه در مقابل اثرهاي بزرگي چون موناليزا، شام آخر و... حرفي براي گفتن داشتن، رو به والدين مهربونمون فروختيم و از اونجايي كه هنوز پولها رو به خوبي نمي شناسيم رنگ پولها رو مي گفتيم من هم چون كوچولوي با انصافي هستم در ازاي عرق جبيني كه ريخته بودم هزار تومن (یه پول سبز) از مامانم گرفتم . بعد هم با دست رنج خودم يه آيس پك خريدم و خوردم آخ كه چه مزه اي داد.آره ديگه




Tuesday, May 29, 2007

سحر هم داداش دار شد

باباي سحر، دفعه قبل كه از مأموريت برگشت، براي سحر يه عروسك سوغاتي اورد. سحر هم تا اونو ديد، با خوشحالي گفت: اين داداشمه و اسمش رو هم گذاشت علي. حالا ديگه سحر بايد علي كوچولو رو بگيره تو بغلش تا خوابش ببره و داداششو خيلي دوست داره. ا
ا

Wednesday, May 23, 2007

سياست بچه ها

چند وقته كه سحر براي طلب خواسته هاش راه جديدي پيدا كرده. ا
وقتي مي خواد يه كاري رو انجام بده كه فكر مي كنه ممكنه من باهاش مخالفت كنم، ميگه: "مامان اگه اجازه بدي من فلان كار رو بكنم خيلي خوشحال مي شم ها" كه متأسفانه در چنين شرايطي نمي تونم جلوي احساساتم رو بگيرم و بعد از اينكه كلي قربون صدقه اش مي شم و مي چلونمش، اجازه مي دم اون كاري رو كه مي خواد انجام بده. البته اگه خيلي خلاف نباشه.;) ا
جديداً، از اين هم دلبرانه تر حرف مي زنه و مي گه:" مامان اگه اجازه بدي من فلان كار رو بكنم خيلي ممنونت مي شم ها" خوب، شما فكر مي كنين غير از قربون صدقه شدن و چلوندن كار ديگه اي هست كه بتونم انجام بدم؟ ا
نتيجه گفتگوهاي بالا اينه كه هر وقت به سحر مي گم: سحر جون، مامان، اين كار رو مي كني، با غلظت هر چه تمام تر مي گه: چشم مامان جون، هر چي شما مي گين. ا

Wednesday, May 16, 2007

فرشته ها دست مي زنن، پا مي كوين و مي خندن

ديروز بزرگداشت حكيم فردوسي و روز جهاني خانواده بود، به همين علت مهد كودكمون برنامه اي با همكاري شهرداري منطقه، تو يه پارك خوشگل تدارك ديده بود، عمو مهرداد كه تو مهد با هامون بازي مي كنه و عمو موسيقي كه تو جشن تولداي مهد، برامون ارگ مي زنه و ما مي رقصيم، هم اومده بودن تا جشن ما رو شادتر كنن. كلي بپر بپر كرديم، چرخيديم و با تمام وجود جيغ زديم. عمو مهرداد، مامان و باباها رو هم مجبور كرد تا با شعري كه تو عنوان اوردم با بچه هاشون بپرن، بچرخن و جيغ بزنن. من و مامان لي لا هم با هم ديگه دست مي زديم و بلند بلند شعر مي خونديم، واي كه چقدر شلوغ پلوغ شده بود. بعد از جشن من و مامانم دستامون رو باز كرديم، هواپيما شديم و دور پارك پرواز كرديم، ببخشيد يعني چرخيديم. من به تنهايي رو ديواره باريك كنار باغچه راه مي رفتم و مرتب مي افتادم. جالب بود، با وجود اينكه دردم مي گرفت ولي باز مي خنديدم.اين جوري(: آ

آخر آخرش هم مامان ازم يه عكس گرفت تا بفرسته براي بابا، تا بابا اميدم خوشحال بشه و دلش ضعفه بره

Saturday, May 05, 2007

روز معلم و پارك ملت و كلي بازي

روز معلم رو به همه معلما مخصوصاً مربياي خودم تبريك مي گم. واقعاً خسته نباشيد. ا
خاله محبوبه جون، خاله سحر جون و همه خاله ها جون، دوستتون دارم. ا
ديروز به مامانم و ماماناي دوستام خيلي خوش گذشت. مي دونين چرا؟ ا
چون من و دوستام از طرف مهدمون رفتيم پارك ملت، پيكنيك. بيشتر مامانا هم باهامون اومدن. جاي همگي خالي، عمو زنجير باف و خاله بزغاله بازي كرديم ، با تفنگاي آب پاشي كه مامان باباها دو سه روز دور شهر دنبالش مي گشتن به هم آب پاشيديم، از بالاي تپه قل قل خورديم اومديم پايين، كه در اين حين ممكن بود انگشت شصت پامون بره تو چشم دوستمون يا بالعكس. اما، مانا انگار نه انگار كه بچه هاشون رو اورده بودن تو ابن پارك به اين بزرگي، اونا رو به امون خدا رها كردن و رفتن وسطي بازي، يه جيغايي هم مي كشيدن ، والا من كه خيلي خجالت كشيدم. مربيامون هم دست كمي از مامانامون نداشتن، خاله ريتا كه به جاي تفنگ آب پاش، مسلسل آب پاش خريده بود، بقيه خاله ها هم يا با آب پاش(از اونايي كه به گل آب مي پاشيم) يا با بطري نوشابه همديگه و ماها رو خيس مي كردن، مامانم هم جو گير شد و براي اينكه كم نياره تفنگ من رو گرفت و رفت به جنگشون، خيلي صحنه خنده داري بود، بزرگترا داشتن همديگه رو خيس مي كردن و ما كوچولوها وايساده بوديم، نگاشون مي كرديم و غش غش مي خنديدم. دست آخر، همه شده بوديم مثل موش آب كشيده و مجبور شديم لباسامون رو عوض كنيم. ظهر هم ناهار خورديم و برگشتيم خونه. خيلي خوب بود، خاله كتي مرسي

تازه من فهميدم ميشه از تفنگ آب پاش آب هم خورد. اينقدر كيف ميده وقتي مي پاشه تو دهن



من و خاله محبوبه جون مهربون


Sunday, April 29, 2007

كم گوي و گزيده گوي چون در

ديروز مامانم برام يه هندونه خريده بود، آخه مي دونين من خيلي اين ميوه گرد و قلمبه رو دوست دارم؟ا
مامان داشت وسايل من رو از دور اتاق جمع و جور مي كرد، تا وقتي راه مي ريم نخوريم زمين. من هم حوصله ام سر رفت و كشون كشون هندونه رو اوردم نزديك آشپزخونه تا زحمتش رو كمتر كرده باشم، بعد به ذهنم رسيد كه مي شه از هندونه استفاده ديگه اي هم كرد، براي همين رفتم روش وايسادم و حركات آكرباتيك انجام دادم . اا
وقتي مامان لي لام اومد كه هندونه رو برداره و برام قاچ قاچ كنه، ديد اي واي، هندونه بيچاره ترك خورده و آبش سرازير شده روي فرش. بدو بدو رفت اسكاچ و كف و دستمال رو برداشت و در حالي كه زير لب غر غر مي كرد مشغول تميز كردن فرش شد. من هم چون مي دونستم كه كارم بد بوده و مستحق دعوا هستم مظلوم يه گوشه وايساده بودم و منظره رو نگاه مي كردم. ا
مامانم همچين فرش رو مي سابيد كه با خودم گفتم الانه كه مي رسه به سراميك كف و براي ياد آوري بهش گفتم: مامان، اين رنگ خود فرشه ها. مامانم هم خنديد و همه چيز ختم به خير شد. ا

Tuesday, April 17, 2007

بازي بدون تقلب كه بازي نمي شه!!!!ا

چند شبه كه من و سحر تنها هستيم و تازه ديشب وقت كرديم كه يه كم با هم بازي كنيم، چون روزها ي قبل تمام وقتمون صرف صحبت درباره بابا اميد مي شد. صحبت كه چه عرض كنم، سحر گريه مي كرد و من هم توضيح مي دادم كه بابا چرا رفته مأ موريت، يا اينكه سعي مي كردم فكرش رو از اين موضوع منحرف كنم.و در آخر هيچ كدام به هيچ نتيجه اي نمي رسيديم.و باز روز از نو روزي از نو.ا
خلاصه، تصميم گرفتيم كه با كارتهاي حافظه بازي كنيم و چون سحر در اين بازي سوء پيشينه داره، من ترجيح دادم تمام قوانين رو قبل از بازي متذكر بشم كه: فقط مي توني دو تا كارت برداري نه بيشتر، اگه من كارتي رو بردم، گريه نكني كه من اون شكل رو مي خواستم، بده به من. و شرط كردم كه اگه اين ها رو رعايت نكني باهات بازي نمي كنم. سحر هم، همه رو قبول كرد و شروع كرديم به بازي، با وجود اينكه اين قوانين براي سحر خيلي دست و پا گير بود ولي، خانومي كرد و داشت همه رو رعايت مي كرد . وسطاي بازي بود كه تلفن زنگ زد و من داشتم صحبت مي كردم كه ديدم سحر از فرصت استفاده كرد و تند تند كارتا رو، به رو مي كنه و مي بينه، و وقتي تلفنم تموم شد انگار نه انگار كه اتفاقي افتاده، گفت: خوب، نوبت من بود يا تو؟

Monday, April 16, 2007

كاردستي

اين خونه رو با دوستاي مهدم درست كرديم و اسمش رو گذاشتيم خونه جادويي. ا

Saturday, April 14, 2007

كدبانوي كوچولو

مامانم ديروز بهم اجازه داد كمكش ظرفا رو بشورم، غير از قابلمه و ماهيتابه و اينجور ظرفا كه سنگين بودن، مابقي رو خودم به تنهايي آب كشيدم، هر ظرفي رو هم كه مي شستم براي جلب رضايت مامان لي لام ازش مي پرسيدم، مامان خوبه؟مامان كفيه؟ مامان تميز شد؟ كه همه رو مامانم مي گفت: آفرين، خوب شستي. ولي ديدم كه بعد خودش رفت و چند تا از ظرفا رو كه هنوز كفي بود تميز شست.ا
خوبي اين كار اين بود كه اون وسط مسطا تونستم به بهانه ظرف شستن آب بازي كنم. ا


Thursday, April 12, 2007

نون سنگك كوچولو گونه

ديروز من و دوستاي مهدم همراه با مربيامون رفتيم نونوايي، تا از نزديك با پخت نون وهمچنين آقاي شاطر آشنا بشيم. از شانس خوب ما نونوايي خلوت بود و آقاي شاطر مهربون براي همه ما يه نون سنگك كوچولو پخت و بهمون داد. ما هم دولپي دولپي خورديم و كيف كرديم. ا