Monday, September 01, 2008

جشن تولد

جشن تولد 4سالگی سحر درحالی برگزار شد که ما تمام وسایلمون را بسته بندی کرده بودیم و منتظر صدور ویزا بودیم، اونقدر همه کارها با عجله انجام شد که فرصت نشد پستی برای تولدش بنویسم. ولی امسال خوشبختانه تونستیم یه مهمونی کوچیک ترتیب بدیم. و سحر از خوشحالی تو پوست خودش نمی گنجید.ا
جای تمام کسانی که همیشه پای ثابت تولد سحر بودن هم خیلی خیلی خالی بود.ا
شمع 4سالگیش رو که فوت کرد از من پرسید: مامان دیگه کی تولدم میشه؟ و چون یک روز و یک هفته و یک سال همه براش به معنی یک هستند هر چند وقت یک بار سوالش رو تکرار می کرد و می گفت: مگه تو نگفتی یک؟ دیگه این اواخر صبرش تموم شده بود و می خواست بدونه چند شب دیگه باید بخوابه تا تولدش بشه. برای شمردن، انگشتای دست و پاش کافی نبودن برای همین انگشتای من هم به کمک میومدن تا تعداد روزهای باقی مونده رو حساب کنن. بالاخره روز موعود فرا رسید و دختر ما شد پنج ساله. خیلی خوشحاله که از امیر مهدی، معین (پسر دایی هاش) و نی نی بزرگتره. ا
روز بعد از تولدش اینقدر تغییر کرد که باورمون نمی شه. خیلی حرف گوش کن تر شده، کمتر بحث می کنه و بیشتر می گه: چشم و از این کار احساس رضایت می کنه، می تونه خودش رو با اسباب بازی هاش سرگرم کنه و می ذاره من به کارام برسم. خلاصه که خانمی شده.ا
.I am a big sister ورد زبونش هم شده

Monday, August 25, 2008

تب المپیک

من شنا کردن رو خیلی دوست دارم، این تابستون هم دو ترم رفتم استخر. شما فکر می کنین اینقدر تمرین کافیه تا من بتونم تو مسابقاتی مثل المپیک شرکت کنم؟
من: مامان مسابقات المپیک کجاست؟
مامان: امسال تو چینه
من: نزدیکه؟ می شه با یه استپ برسیم اونجا؟
مامان: نه خیلی دوره، برای چی می خوای بری چین؟
من: می خوام تو مسابقات شنا شرکت کنم و مدال طلا بگیرم
مامان: حتماً طلا می خوای؟
من: آره، تازه از اون ظرفها( کاپ ) هم می خوام

Tuesday, August 19, 2008

خاله و عموی واقعی

خیلی براش مهمه که خاله، دایی، عمو و عمه واقعی داشته باشه و از داشتن دایی ها، عمو و عمه هایی که برای خود خودش هستند خیلی خوشحاله. ولی نمی دونه چرا خاله نداره. البته همه دوستای من و خانمهایی را که دوست داره خاله صدا می کنه، ولی دوست داره خاله واقعی داشته باشه. به من می گه: می شه یه نفر رو به عنوان خواهرت انتخاب کنی که بعد بشه خاله من، خاله خود خودم؟ و یکی از دلایلی که ایران رو خیلی دوست داره همینه. ا
کاش می شد فهمید که تو سر بچه ها چی می گذره. ما بزر گترا فکرمی کنیم فقط خودمون دغدغه فکری داریم ولی نگو کوچولوها هم تو دنیای خودشون درگیر مسایل پیچیده ای هستند که می خوان ازش سر در بیارند.ا

Monday, August 11, 2008

نگرانی سحر

سحر بی صبرانه منتظر اومدن نی نی هست، روزی هزار بار نی نی رو می بوسه ولی وقتی بهش می گم بیا با نی نی حرف بزن می گه: سرم شلوغه. لطفاً خودت باهاش حرف بزن. توی هر فروشگاهی که می ریم برای نی نی اسباب بازی و لباس انتخاب می کنه. وقتی هم که یکی از اسباب بازی هاش خراب می شن یا دیگه براش جذاب نیستن اونا رو حواله می کنه به نی نی. خلاصه که خیلی به این موضوع فکر می کنه. اینو از سوال هایی که ازم می پرسه می فهمم. مثلاً می گه: مامان وقتی تو بری بیمارستان بابا هم بره دانشگاه کی پیش من می مونه؟ یا، مامان وقتی نی نی به دنیا بیاد من باید مواظبش باشم؟ من باید پوشکشو عوض کنم؟ من باید بهش غذا بدم؟ پس شما چی کار می کنین؟ منم می گم: خوب سعی می کنم بهت کمک کنم. خیلی دوست داره از بچگیهای خودش براش تعریف کنم به نظرش خیلی جالبه، البته من دعا می کنم نی نی نخواد برای ما کارای جالبی که سحر تو دوران نوزادیش انجام داد برامون انجام بده که در غیر این صورت کلاهمون پس معرکه است.

Friday, June 27, 2008

Spalsh Party

امروز روز آخر مدرسه بود و من خیلی خوشحالم که بعد از تعطیلات می رم کلاس اس کی و به بچه های کوچیک تر از خودم کمک کنم. نمی دونم چرا همه فکر می کنن کلاسی که قراره برم طبقه بالا است چون ازم می پرسن: می خوای بری یه کلاس بالاتر؟ و من هر دفعه باید توضیح بدم که نه من نمی رم بالا این کلاس هم کنار کلاس قبلیم است!!! ا
دیروز بهمون خیلی خوش گذشت رفتیم توی حیاط مدرسه و کلی آب بازی کردیم. توی ساحلی که برامون درست کرده بودن نشستیم و آفتاب گرفتیم، کیک و هات داگ و آب میوه هم خوردیم، خلاصه بخور بخوری بود که مامانم هم بی نصیب نموند.ا

Friday, June 13, 2008

مامان لباسم کار نمی کنه

خیلی لباس آستین کوتاه رو دوست نداره، هر روز باید کلی براش دلیل و مدرک بیارم تا قبول کنه که هوا گرمه و باید لباس مناسب فصل پوشید. یکی از این روزا که هوا خیلی گرم و مرطوب بود و بالاخره تونستم قانعش کنم که با لباس آستین کوتاه بره بیرون، باز دختر گرمایی من عرق کرد و بهم گفت: مامان این لباس هم که خوب کار نمی کنه من باز گرممه. ا
ا
ا

Tuesday, June 10, 2008

خانواده ما در دستای کوچولوی سحر

داشت اعضای خانوادمون رو با انگشتاش نشون می داد، انگشت شصتشو بست و از انگشت اشاره شروع کرد: این من، این نی نی، این مامان، به انگشت کوچیکه که رسید صبر کرد. گفتم: درسته ادامه بده. یه نگاه عاقل اندر سفیهی به من کرد و گفت: آخه بابا اینقدر کوچولواِ ؟! بعد از انگشت کوچیک شروع کرد، نی نی، من، بابا و مامان.ا

Saturday, June 07, 2008

مکالمات سحر و بابا امید

بابا: کی رو از همه بیشتر دوست داری؟
سحر: عمه آسی.ا
بابا: دیگه کی رو دوست داری؟
سحر: عمه آسی.ا
------------------
سحر: بابا چرا ریشتون داره سفید می شه؟
بابا: خوب دارم پیر می شم دیگه.ا
سحر با ناراحتی: نمی خوام پیر بشین، آدما وقتی پیر بشن می میرن. من نمی خوام شما پیر بشین.ا

Tuesday, June 03, 2008

سلام به همه دوستای گلم

من یه چند روزی مریض بودم، یه ویروس ناقلا رفته بود تو شکمم و کلی اذیتم کرد. تازه به مشکل دوستم رکسانا کوچولو هم گرفتار شده بودم که این یکی از همه بدتر بود. بر خلاف روزای دیگه من خیلی کم حرف می زدم و فقط می خواستم بخوابم. مامان، بابام دلمو ماساژ می دادند و با روده های بزرگ و کوچیکم حرف می زدند، بالاخره این خواهش و تمناها بعد از سه روز کارساز شد و من راحت شدم. قیافه مامان، بابام وقتی خبر خوش پو کردن رو بهشون دادم دیدنی بود عین بچه ها خوشحالی می کردن. ا
روز بعد رفتم استخر و هر چی انرژی ذخیره کرده بودم رو یه جا آزاد کردم و یک ساعتی شنا کردم حالا فکر کنید من که روزای قبل رو به علت ناخوشی خوابیده بودم یه دفعه یک ساعت شنا کنم چه اتفاقی می افته. بله ماهیچه دستم درد گرفت. آی دلم جاشو داد به آی دستم و ماساژ شکم جاشو داد به ماساژ دست. ا
اول هفته من دوباره شاداب و سرحال رفتم مدرسه و می خواستم به اندازه اون چند روز غیبت حرف بزنم، چون خیلی اصرار داشتم که هیچ حرفی رو نگفته نذارم همه جملات رو نصفه نیمه می گفتم که برم سراغ اتفاق بعدی برای همین معلمم هاج و واج مونده بود که مامانم به کمکم اومد و جملات من رو کامل کرد. الان هم هنوز وقتی می بینم مامان بابام خیلی مشغول کارای خودشون هستن و توجهی به من نمی کنن یا اینکه از من می خوان کاری رو انجام بدم که من خیلی مایل نیستم باز دل یا دستم (بستگی داره به حساسیت موضوع) درد می گیره. البته باید به فکر یه روش دیگه باشم چون این یکی داره کم کم فاش می شه. ا

Wednesday, April 30, 2008

STUDENT OF MONTH

یکی از برنامه های مدرسه سحر اینه که هر ماه از هر کلاس یک یا دو نفر به عنوان دانش آموز ماه انتخاب می شن. و این ماه سحر انتخاب شد. خودش این اتفاق را با یه عالمه ذوق، اینجوری برام تعریف کرد: مامان، اگه گفتی، باید حدس بزنی چی شده، رفتیم تو اون اتاقه(سالن اجتماعات)، رو پله(سکو) ایسادیم و همه برامون دست زدن. !!!!!! ا
تو پست قبلی سحر بهتون گفت که با دوچرخه می ره مدرسه. خونه ما طبقه سومه، این بدین معنی که هر روز باید یه عالمه پله رو با دوچرخه نازنین بریم پایین و چون می دونه که من نمی تونم چیزای سنگین رو بلند کنم خودش کمک می کنه. سحر دستشو می گیره و من زینشو و با هم می بریم پایین. توی هر پا گردی که می رسه برای خستگی در کردن می ایسته، بعد از من می پرسه: خوبی؟ نی نیت خوبه؟ مشکلی که نداری؟ با نی نی هم یه خوش و بشی می کنه و بعد که مطمئن شد دوباره راه می افته. ا

Friday, April 25, 2008

بالاخره بهار از راه رسید

بعد از اون زمستون طولانی این بهار خیلی می چسبه . ا
همه درختا شکوفه کردن و جلوی بیشتر خونه ها گل های نرگس، لاله و سنبل کاشتن. خیلی قشنگ و رنگارنگه. من هم دیگه با دوچرخه می رم مدرسه. می دونم که باید کلاه مخصوص بذارم و سر هر کوچه بایستم، چپ و راستم رو نگاه کنم و بعد از خیابون رد بشم. این رو یه خانم پلیسی که اومده بود مدرسه برامون توضیح داد. روز اولی که با دوچرخه رفتم هر دو تا رکابی که می زدم می ایستادم و به مامانم می گفتم: به بازوم دست بزن ببین چقدر قوی شدم!!!!! ا
امروز نوبت گفتن نکته روز من بود. رفتم توی دفتر و پشت بلند گو بعد از معرفی خودم این جمله رو گفتم:ا
Don't forget to turn off the water while you are brushing your teeth.
مامانم هم دم درکلاس منتظر وایساده بود تا صدای من رو بشنوه، بعد که برگشتم اون قدر ذوق کرده بود که اگه من نفر اول کنکورسراسری می شدم این قدر ذو ق نمی کرد. ا


Tuesday, April 15, 2008

...

سلام به همه دوستای خوبی که می آن و به وبلاگ من سر می زنن. اومدم بگم که حالم خوبه و همه چی داره به خوبی و خوشی پیش می ره. من دارم روز به روز بزرگ و بزرگتر می شم، اینو وقتی که مامانم می گه: ای وای این شلوار هم برات کوتاه شد!! می فهمم. ا
کارنا مه ترم دوم رو هم گرفتم، توی دروس ریاضی و هنر جزو شاگرد اولا شدم، بعضی از عددها رو هم بدون استفاده از انگشت جمع می کنم. مامانم خیلی خوشحاله که من قراره یک هنرمند بشم و به نظر بابام من یک مهندس می شم، با توجه به اینکه من تو بیشتر بازیها دوست دارم پلیس باشم و تفنگ و شمشیر یکی از وسایل اولیه بازیمه به نظر شما من قراره چی کاره بشم؟ ا
یادتون می یاد مامانم بهتون گفت من بلدم ساعت رو بخونم؟ حالا با پول تو جیبی هام یه ساعت مچی خریدم که تمام کارهام رو سر وقت انجام بدم، ساعت خوندنم هم تا اونجایی پیش رفته که می دونم اگه عقربه کوچیکه بین دوتا عدد باشه و عقربه بزرگه روی 6 باید عدد کوچیکه رو بگم بعدش هم یه 30. ا
ببین عمه آسی جون وقتی اصرار می کنی که مامانم یه چیزی بنویسه میشه این پستی که مطالبش هیچ ربطی به هم نداره. ا

Wednesday, March 26, 2008

الوعده وفا

سلام به همه. عیدتون مبارک، سال 1387 مبارک. ا
همونطور که بهتون گفته بودم ما قرار بود سال تحویل بریم دانشگاه بابا امید، ولی نرفتیم. حالا بهتون می گم چرا؟ سال تحویل ساعت 1:45 دقیقه نصف شب بود و با تمام تمهیداتی که مامانم برای بیدار نگه داشتن من اندیشیده بود از جمله اینکه اون روز زودتر از مدرسه برگشتیم و ظهر حدود یک ساعتی درگیر خوابوندن من بود تا بالاخره من خوابیدم، ولی نشد که نشد. تا ساعت 10 بیدار موندم، یعنی بیدار نگهم داشتن. سبزی پلو با ماهی عید رو هم خوردم ولی دیگه نمی تونستم چشمامو باز نگه دارم اونقدر که دل مامانم سوخت و گفت اشکال نداره یه دو ساعتی بخواب بعد بیدارت می کنم، که دیگه صبح با ماچ و بوسه های مامانم بیدار شدم، خلاصه ما سال تحویل رو در خواب گذروندیم. احتمالاً قراره من تمام سال رو خواب باشم. ا

Wednesday, March 19, 2008

نوروز مبارک



چهارشنبه سوری

دیشب من و مامان بابام رفتیم مراسم چهارشنبه سوری تو دانشگاه بابا امید. تو هوای بارونی و مه آلود کنار آتیش خیلی بهمون خوش گذشت . ا

البته اولش مامانم من و با زور برد دانشگاه، آخرش هم من و با زور آوردن خونه ( منظورم از زور، زور فیزیکی نیستا. خودتون که می دونین یعنی التماس و خواهش و تمنا). آخه اصولاً من از تغییر وضعیت خوشم نمی آد. می خوام در همون وضعیتی که هستم بمونم. یه خورده هم حق داشتم چون مراسم ساعت 9 شب بود و ساعت خواب من طوریه که تا اون وقت شب من هفت تا پادشاه را تو خواب می بینم. ا

خلاصه آتیش درست کردن و همه از روش می پریدن، تنها افرادی که نپریدن من و مامان لیلا بودیم، خوب مامانم که خودتون می دونین چرا، من هم ترجیح دادم از دور نظاره گر باشم تا خدایی نکرده یه وقت زیادی گرمم نشه، اصلاً پای ترس و این چیزا در میون نبودا. بعد هم همگی دور آتیش حلقه زدن و به یاد دوران شیرین کودکی عمو زنجیر باف و چند تا شعر که من هم بلد بودم رو خوندن. آخراش دیگه خسته شده بودم دلم هم نمی یومد برم خونه که یه جعبه پرتقال به دادم رسید و من نشسته بقیه مراسم رو دنبال کردم. ا

ما برای سال تحویل دوباره می ریم دانشگاه. گزارشش رو حتماً این جا بخونین. عید همگی مبارک، مخصوصاً اون عزیزایی که هر سال می دیدیمشون ولی امسال ازشون دوریم. بوس فراوون برای همه اونایی که دوسشون دارم. ا

Wednesday, March 12, 2008

چلوکباب بازی

داشتیم با سحر از کارای بدی که بچه ها توی مدرسه انجام می دادن حرف می زدیم. یکی من می گفتم یکی سحر، به اونجایی رسیدیم که من گفتم: یه روز دیدم که یکی از بچه ها ناهارش افتاد روی زمین و او هم اون رو برداشت و خورد. یه دفعه سحر زد توی صورتش و گفت: مرگِ خدا !؟ فکر کنم منظورش این بود که خدا مرگم بده.ا
می خواست با امید نون بیار کباب ببر بازی کنه ، گفت: بابا بیا چلو کباب بازی. ا

ساعت سیکسه که بابا ...؟

دیشب ساعت 6:30 تلویزیون روشن بود و داشت اخبار دیترویت رو پخش می کرد، سحر هم مشغول کار خودش بود. گوینده اعلام کرد که سخنرانی سالانه شهردار دیترویت ساعت 7 پخش می شه، من اصلا حواسم نبود، سحر به ساعت یه نگاهی کرد و گفت بابا ساعت که سیکسه؟؟؟!!! من و امید با تعجب به هم نگاه کردیم، من از امید پرسیدم که مگه گوینده چیزی راجع به ساعت گفت؟ امید گفت نشنیدم شاید با اسم کانال اشتباه کرده. اتفاقاٌ کانالی هم که اخبار رو پخش می کرد کانال 7 بود ما هم با اعتماد به نفس هر چه تمام تر گفتیم که دخترم گوینده گفت کانال 7 نه ساعت 7. بعد از چند دقیقه که دوباره اعلام کرد و این دفعه گوش دادیم فهمیدیم که حق با سحر بوده و گوینده واقعاٌ ساعت هفت رو اعلام کرده و اون درست شنیده بود. کلی شرمنده شدیم ) : ا
علاوه بر این ما تازه متوجه شدیم که سحر خودش بلده ساعت رو بخونه، او هم که از این ذوق زدگی ما خیلی احساس خوبی بهش دست داده بود، از اون به بعد مثل پرنده کوچولوهای توی ساعت دیواری سر ساعت، ساعت رو اعلام می کرد که سوادش رو به رخ ما بکشه ؟؟؟!!! آخه از وقتی اومده اینجا تلویزیون دیدنش محدود شده و بیش از 2 ساعت در روز نمی تونه تلویزیون ببینه، که خیلی به تلویزیون دیدن عادت نکنه. برای همین بعد از این مدت حساب کار ساعت دستش اومده. ا

Thursday, February 28, 2008

اطلاع رسانی دقیق

با خودم فکر کردم حالا که تو مدرسه مون از مستر پترسنکو(معاون) بگیر تا میس موور(خدمتکار)همه می دونن که ما قراره یه نی نی داشته باشیم خوبه شما هم بدونین. مطمئناً خوشحال می شین.ا
وقتی مامانم بهم گفت که من قراره یه خواهر یا یه برادر داشته باشم از خوشحالی دور اتاق می چرخیدم و اولین کاری که کردم مامانم رو محکم گرفتم تو هاگم(بغلم). ا

Monday, February 04, 2008

Happy birthday baba Omid

با مامانم رفتیم برای بابا امید هدیه تولد بخریم، تو راه رفت و برگشت کلی نقشه کشیدیم که اگه بابا پرسید کجا بودین؟ چی بگیم که او متوجه نشه . وقتی هم که رسیدیم خونه تا بعد از ظهر که بابا بیاد هزار تا نقشه ی جور وا جور به ذهن من می رسید، که برای هدر نرفتنشون همه رو ارائه می دادم. هدیه رو یه جایی توی اتاق قایم کردیم تا فردا، بابا رو سورپرایز کنیم. وقتی بابا رسید خونه برای اینکه اصلاً متوجه نشه پریدم جلو و گفتم: بابا ما امروز هیچ جایی نرفتیم، هیچی هم نخریدیم، شما هم نباید برید تو اتاق، و جلوی بابا از مامان پرسیدم: مامان قایمش کردی؟ کجا گذاشتی؟ بابا نبینه ها؟ اگه ببینه می فهمه ها. این قدر مأموریتم رو خوب انجام دادم که مامانم گفت: سحر جون از این به بعد تمام رازهام رو فقط به تو می گم.ا
خیلی کار سخت و پر استرسی بود ولی من با موفقیت پشت سر گذاشتم. ا