Wednesday, March 14, 2007

ني ني نو

سلام
من خيلي خوشحالم، چون يه فرشته كوچولو به خانوادمون اضافه شده، و من صاحب يه پسر دايي ديگه شدم . مرتضي و ريحانه هم
صاحب يه داداش كوچولو شدند.اسمش رو هم گذاشتن معين. من هي به مامان لي لام مي گم بره يه داداش برام بخره ها ولي نمي دونم چرا اصلاً به حرف من اهميتي نمي ده و از دايي رضا و دايي مصطفي كه قراره چند وقت ديگه ني ني شون آماده بشه ياد نمي گيره، اينم از شانس منه ديگه

Sunday, March 11, 2007

پدر فداكار

من و سحر تو حموم داشتيم بازي مي كرديم. سحر نقش ها رو اينجوري تعيين كرد كه: خودش مرد خونه بود، من هم زنش بودم. زنگ خونه مون به صدا در ميومد و چون او سرگرم كار بود من بايد در رو باز مي كردم و مي گفتم هيچ كس پشت در نيست. بعد مي گفت: پرده رو كنار بزن، منم پرده حموم رو كنار مي زدم و هر دفعه بايد يه شخصيتي رو نام مي بردم(مي بينين! اين بازي پر از هيجان و جنبش بود) يه دفعه عمو پستچي ميومد، يه دفعه مهمون و يه دفعه هم گرگ اومد در خونمون كه ديدم سحر داره كلي با گرگه بحث مي كنه و بچه خياليش رو كه بغل كرده بود خيلي جدي و با عصبانيت پرت كرد سمت گرگه.
گفتم: مامان چرا بچه ات رو انداختي زمين. ا
گفت: گرگه گشنه اش بود، ول نمي كرد،بچه رو دادم بخوره. ا
گفتم:!!!!!!!!!!! ا
فكر مي كنم اين ها همه اثرات قصه شنگول و منگوله كه سحر خيلي دوست داره

Saturday, March 10, 2007

تغيير اساسي

آخه چه اشكالي داره آدم چهار تا گيره بزنه تو موهاش، بعد بره مهد و سه تاش رو گم كنه؟ ا

وقتي موهاي من بلند بود







به اجبار موهاي من كوتاه شدند








Sunday, March 04, 2007

خونه تكوني

ديروز تو خونمون ولوشويي بود كه بيا و ببين، مامانم داشت خونه رو براي شب عيد تميز مي كرد، فكر نكنين اينقدر زرنگه كه تنهايي اين كار رو انجام مي داد ها، نخير رفقا. ولي از حق نگذريم، مامان لي لا هم كلي خسته شد و فقط براي جواب دادن به خرده فرمايشات اينجانب احتياج به انرژي هسته اي داشت. ا
من ذاتاً به پله علاقه وافري دارم، تا نردبان رو بيكار مي ديدم مثل پيشي ازش بالا مي رفتم و خوشحال از اينكه قدم از همه بلندتر شده اون بالا كنسرت سمفونيك اجرا مي كردم، ولي متأ سفانه براي كار من هيچ اهميتي قائل نبودن و من مجبور بودم كارم رو نيمه كاره رها كنم و بيام پايين. ا
كلي از اسباب بازيهاي قديمي ام رو كشف كردم و به ياد روزهاي نوزادي با اونها بازي كردم، هي مامانم دور از چشم من اونها رو تو كارتون مي كرد و هي من دور از چشم مامانم اونها رو از تو كارتون در ميوردم، چيكار كنم، هر كاري از دستم بر ميومد براي كمك به مامان لي لا بايد انجام مي دادم ديگه. ا
از من به شما نصيحت، حرف ماماناتون رو گوش كنين. اونا خير و صلاحتون رو مي خوان. ا
هر چي مامانم بهم گفت: آشپزخونه خيسه، نرو ليز مي خوري. ولي من با اون پاهاي كوچولوي سياه رفتم تو آشپزخونه. رفتن در آشپزخانه همان و با باسن افتادن همان، بعد هم چون تقصير با من بود رفتم خيلي مظلوم يه گوشه نشستم وجيك نزدم، و قتي مامانم دليلش رو جويا شد فقط تونستم بگم: پام درد گرفت، برو آشپزخونه رو تميز كن. كه مامان لي لا هم با ديدن چند رد پاي سياه، كف آشپزخونه تازه سفيد شده كل ماجرا رو متوجه و كلي هم قربون صدقه ام شد و باهام همدردي كرد.آخر شب هم من با تعريف كردن چند قصه كه بعضي هاش توسط من تحريف شده بودند من جمله خانم بزي كه فقط دو تا بچه داشت و به جاي آقا گرگه چوبان نقش بازي مي كرد، خستگي رو از تن مامان لي لا در اوردم، البته فكر مي كنم كه اين طور شده باشه. ا

Tuesday, February 27, 2007

كلي برنامه

مهد نارنجي من تو اسفندماه برنامه هاي متنوعي برامون داره. يه روز سبزه سبز كرديم و من براي مامان، بابام هيچي اش رو تعريف نكردم كه تو كفش بمونن، يه روز هم تخم مرغ رنگ كرديم كه همه بايد دو تا تخم مرغ پزيده و يه دونه هم نپزيده مي برديم مهد، اين برنامه رو ديگه مجبور شدم براي مامان، بابام كه خيلي مشتاقن از اتفاقات توي مهد خبردار بشن، تعريف كنم، چون تخم مرغ رنگ شده من رو ديدن. كه صد البته دست و صورت و لباسهاي رنگ شده من رو هم ديدن. مامانم بهم قول داده كه اين تخم مرغ رنگ شده رو كه حاصل دست رنج خودمه سر سفره هفت سين مي ذاره. ديروز هم برامون سفره هفت سين انداختن و ازمون عكس گرفتن، اون روز همه بچه ها لباساي خوشگل مشگل پوشيديم و خيلي تر گل، ور گل رفتيم مهد، يه عكس دست جمعي هم گرفتيم. نميدونين چه ترافيكي بود اونجا. خلاصه، برنامه هاي ديگه اي هم داريم كه عبارتند از: تولد بچه هاي اسفند ماه، تئاتر عروسكي، جشن بالماسكه و غيره كه براي اين آخريه كه اسمش هم يه خورده سخته مامان باباها البته بيشتر، مامانها دچار افسردگي شدن كه چه لباسي تهيه كنن و از كجا، كه باز بدون پرسيدن نظر ما رفتن خودشون با هم تصميم گرفتن كه يه گريمور بيارن و ما ها رو نقاشي كنن، ايكاش دامادها شكل به خصوصي داشتن من حتماً مي گفتم كه من رو داماد نقاشي كنن آخه من خيلي دوست دارم داماد بشم و كروات بزنم

Tuesday, February 20, 2007

کارگر کوچولوها

دو- سه روزي عمه آرزو، يلدا جوني و عليرضا براي اسباب كشي عمه آسي اومده بودن تهران، پيش ما. بهمون خوش گذشت و بچه ها كلي با هم بازي كردن.سحر با يلدا معلم بازي مي كرد، قربون اون درس خوندنشون يه صفحه كتاب مي خوندن نيمساعت تغذيه مي خوردن، دوباره دو دقيقه مشق مي نوشتن،يك ساعت بازي مي كردن، مجموعه دو نفره اين مدرسه خيلي خوب از پس هم بر ميومدن . به من هم لطف خاصي داشتن و چون من مسئول پخش تغذيه بودم اسم باباي مدرسه رو روي من گذاشته بودن. عليرضا هم بيشتر وقتش با ترن هوايي چوبي مي گذشت. به علت اين اتفاق ميمون سحر مهدش رو تعطيل كرد. ا
حالا بشنوين از سحر و عليرضا، منتظر بودن يكي بره سراغ يه اسباب بازي يا هر چيز جديدي اونوقت بود كه اون يكي هم فيلش ياد هندوستان ميكرد و ميرفت تا در جنگي تن به تن پيروز ميدون بشه. ولي طولي نمي كشيد كه باز مي شدن خواهر و برادرو اين چرخه تا وقتي كه پيش هم بودن تكرار مي شد. خلاصه، بچه ها يه روز پيش خاله الهه موندن و يه روز هم پيش من بودن تا بقيه بتونن براي صاحب خونه هاي جديد مفيد واقع بشن. جمعه شب من و اين دو تا وروجك هم به جمع كمك دهندگان پيوستيم. چشمتون روز بد نبينه، توي اون شلوغ پلوغي بايد از توي كارتونها و از بين اسبابها مي كشيديمشون بيرون،روي تخت خواب قايق سواري مي كردن، لوله جاروبرقي بلندگوشون بود و سوزنشون گير كرده بود روي يك شعر من درآوردي و .... ا
وقتي يخچال و تلويزيون عمه آسي اينا رو اورده بودن بچه ها هم حضور فعال داشتن كه سحر براي من اين دو قلم جنس رو اينجوري تشريح مي كرد: ا
سحر: مامان يخچالشون اينقدر جالب بود كه نگو،يه آب گرمكن داشت، ليوانو بايد اينجوري فشار بدي تا آب بريزه، بلدي كه؟
من:!!!!!!!!!! ا
سحر: تلويزيونشون هم دو تا آنتن داشت. مامان چرا تلويزيون ما آنتن نداره؟هیچ برنامه ای روهم نشون نمی داد.(من از طريق اخبار ارسالي خبردار شدم كه اين دو تا وروجك نشسته بودن و برفك تماشا مي كردن. باز از هيچي كه بهتره.) ا
خلاصه روزهاي خوب با هم بودن به سر رسيد و عمه آرزو اينا مجبور شدن يه روز زودتر برن و طبق معمول سحر با اشك و آه بدرقه شون كرد. ا

Friday, February 16, 2007

آش دردسر ساز

ديروز كه رفتم مهد، مدير داخليشون گفت: مامان سحر لطفاً بياين اينجا باهاتون كار دارم.طبق معمول فكر كردم حتماً يه برنامه اي دارن مي خوان اطلاع بدن،يا باز، ياد جيب مامان باباها افتادن. خانم حجازي شروع كرد: ا
امروز بچه هاي طبقه بالا داشتن آش مي پختن، بعد هم عدس و نخود و اين جور چيزها رو مي چسبوندن تو كتابشون(به عنوان واحد كار)، يه دفعه خاله مريم متوجه مي شه كه سحر دستش طرف گوششه، وقتي نگاه مي كنن ميبينن دو تا دونه عدس تو گوش سحره كه سريع در ميارن، خدا رو شكر تو سوراخ گوشش نرفته بوده ولي باز براي اطمينان زنگ مي زنن و به مدير مهد خبر ميدن، خاله كتي هم مي گه: نمي تونيم صبر كنيم تا مامانش بياد و مي برنش دكتر كه دكتر هم بعد از معاينه مي گه نه چيزي تو گوشش نيست. در تمام مدتي كه خانم حجازي داشت اين رو تعريف مي كرد، من مثل آدماي برق گرفته داشتم نگاشون مي كردم و منتظر بودم ببينم آخر چه بلايي سر بچه ام اومده و وقتي حرفاشون تموم شد اونوقت بود كه نفس راحتي كشيدم و از اينكه سحر رو بردن دكتر كلي تشكر كردم و چون از اين كارشون كه نشون از توجه شون به بچه هاس خيلي خوشم اومد، امروز هم زنگ زدم و ازخاله كتي (مديرشون) تشكر كردم.
براي سحر هم كلي از خطرات اين كار حرف زدم و طبق معمول يك داستان من درآوردي ساختم و براش تعريف كردم كه سحر خيلي تحت تأثير قرار گرفت و قول داد كه ديگه اين كار رو تكرار نكنه. اميدوارم قولش قول باشه و طبق معمول فراموش نشه. ا

پرتو خانم

اينو حتماً بايد بگم. سحر يه دوست داره به نام پرتو، اين پرتوي كوچولوي با نمك خيلي مؤدبه تا اونجايي كه دوستاي همسن خودش يا شايد كوچيكتر از خودش رو هم خانم صدا مي كنه، مثلاً هميشه به سحر ميگه سحر خانم. داشتن با هم تاب بازي مي كردن كه گفت: بابا جون لطفاً شما تاب نديدن بذارين مامان سحر خانم تاب بدن. خيلي جلوي باباش، خودمو كنترل كردم كه نرفتم بچلونمش. ا

Tuesday, February 13, 2007

پیف پیف پیف

شنيده بودم بچه ها تو اين سن و سال خيلي كنجكاو هستند و سوالهاي عجيب غريب مي كنن ولي نه ديگه در اين حد. ا
خيلي معذرت مي خوام، خيلي عذر مي خوام، ولي اينم يه جور سواله ديگه كاريش هم نميشه كرد. سحر به پي پي اش خيلي فكر ميكنه و هر موقع كه من ميرم دستشويي براي شستن خانم خانما، ازم مي پرسه: مامان! پي پي ها چي مي خورن؟ كجا زندگي ميكنن؟ و سوالهايي از اين قبيل. خوب من هم به تمام اونها جواب مي دم ولي هنوز نتونستم قانع اش كنم. ا
شما ها مي گين من با اين سوالهاي بودار چيكار كنم؟ ا

Tuesday, February 06, 2007

كنار دريا




پليس


اينم پليس كوچولوي من

مطالعه

سحر خيلي دوست داره تو كاراش از كاراي بزرگترا تقليد كنه، يه روز كه باباش مشغول مطالعه بود اونم رفت كتاباش رو آورد و شروع كرد به مطالعه كردن اونم خيلي جدي. ا

آرايش




خيلي كم پيش مي آد كه سحر به كاراي دخترونه بپردازه ولي وقتي هوس اين كارا رو بكنه ديگه سنگ تموم ميذاره. اين عكس هم نمونه اي از آرايش سحر خانومه، شامل گيره زدن و رژ زدن. ا


Monday, February 05, 2007

عکس


سحر و سپهر غرق در تماشای فیلم




دریا پر از موج بود و با برخورد هر موج به سنگهای کنار ساحل این دوتا وروجک کلی خوشحالی می کردن

Saturday, February 03, 2007

گزارش سفر

سلام به تمام عزيزاني كه به من سر مي زنن و شرمنده از اينكه بي خبر گذاشتم و رفتم. ولي حالا من اومدم با كلي ماجرا و عكس. ا
ما همراه با عمو شهاب، خاله مهرك و داداش سپهر رفته بوديم شمال، نمک آبرود، كلار آباد، موز اول دست راست، موز دوم دست چپ (تعجب نكنيد اين آدرس ويلاست)، ويلاي آق علي ميراب (منظور علي آقاي ميراب بابا بزرگ سپهر است). خيلي خوب بود جاي همگي خالي، كلي بازي كرديم البته بيشتر با وسايلي كه براي ما كوچولوها ممنوع بود، پله ها را قريب به پنچاه بار بالا و پايين كرديم، فيلم ديديم، و صد البته كه با همديگه دعوا هم كرديم. من به اندازه يكسال زندگيم هله هوله خوردم،همونايي كه مامانم هميشه ميگه: خوب نيست، مريض ميشي و .....، ولي بزرگواري كرد و اونجا ديگه هيچي به روم نيورد، منم تا تونستم و جا داشتم چيپس و پفك و شكلات خوردم. واي كه زندگي چقدر شيرين بود. ا
حالا بشنوين از رستوران رفتن ما. مامان، باباهامون تمام سعي و تلاششون رو مي كردن كه من و سپهر بيشترين فاصله رو از هم داشته باشيم، و لي زهي خيال باطل چون ما صدامون به عرش كبريا مي رسه و كافيه يه موضوعي رو سپهر بگه و من مخالفت كنم يا
با لعكس، نه ديگه بقيه شو نمي گم چون خودم هم كه حالا فكر مي كنم مي بينم كارامون خيلي خوب نبوده. ا
وقتي آقاي گارسون ميومد سر ميز ما براي گرفتن سفارش، به وضوح ديده مي شد كه در حال تلو تلو خوردن از ميز ما دور ميشه، چرا؟ چون ما هم به بزرگترامون در سفارش دادن كمك مي كرديم، غذامون مشخص بود، سيب زميني سرخ كرده ولي در رنگ نوشيدني مون اختلاف نظر پيش ميومد و چون فكر نمي كرديم با يكبار گفتن گارسون متوجه بشه چندين بار تكرار مي كرديم، همين باعث مي شد كه هميشه يه غذا از قلم بيفته. چند قانون وضع شده توسط من و سپهر بايد در رستوران اجرا مي شد. يكي اينكه ما هر دومون بايد از دوتا ني برای نوشیدنیمون استفاده مي كرديم كه رنگ ني ها هم مهم بود. دوم اينكه خلال دندون و آدامس موزي رو فراموش نمي كرديم، يكي رو تو اين دست و يكي ديگه رو تو اون دست مي گرفتيم كه از اون يكي كم نياريم. حالا حتماً مي پرسين پس چه جوري غذا مي خوردين؟سوال خوبيه، اگر يه كم فكر كنين خودتون متوجه مي شين. خوب مامان باباهامون با يه دست غذاي خودشون رو مي خوردن و با يه دست به ما غذا مي دادن.که در این راه دست کم میوردن، چون باید هم زمان قوطی نوشابمون رو می گرفتن، قاشق چنگالهایی رو که ولو می شد روی زمین جمع و جور می کردن و غیره. ا
اوضاع داشت خوب پیش می رفت که زمزمه های یرگشت به خونه به گوش رسید و با توجه به اینکه من هر جا می رم دوست ندارم برگردم خونه، مخصوصاً اگه اونجا یه جای خوش آب و هوایی همچون شمال باشه. قرار یود چهارشنبه بعد از ناهار راه بیفتیم. من در مورد یرگشت یک پیشنهاد دادم مبنی بر اینکه الان نریم، شب رو بخوابیم و فردا صبح هم صبحانه بخوریم، بعد حرکت کنیم ولی متأسفانه اصلاً مورد توجه واقع نشد و بالاخره ما راه افتادیم به جاده چالوس که رسیدیم راه به علت بوران و برف و بهمن بسته بود و چون بزرگترها از خیر برگشتن نمی گذشتن راه رو کج کردیم به سمت جاده هراز. یه صدوبیست سی کیلومتر رفتیم دیدیم ای دل غافل اینجا هم بسته است در اینجا بود که همه به نکته های طلایی که در حرف من بود پی بردن. برگشتیم خونه و طبق گفته من شب رو خوابیدیم صبح بلند شدیم صبحانه خوردیم و راه افتادیم. هوا آفتابی و جاده باز بود و ما صحیح و سالم رسیدیم به خونمون. حالا هی بگین اینا بچه ان و تصمیم با یزرگترهاست
به دلیل سرعت افتضاح اینترنت عکسها در پست بعدی ارائه می شودا

Friday, January 26, 2007

ابراز وجود

ديروز وقتي رفتم مهد، دنبال سحر طبق معمول يكراست از پله ها كه اومد پايين، رفت تو دفتر مدير وآب خواست.(تنها دليلش هم اينه كه اونجا يه دستگاه آب سرد كن وجود داره و سحر به عشق اينكه بره دكمشو فشار بده و ازش آب بريزه هرروز يه ليوان آب مي خوره و چون بچه ام خسيس نيست به اون لاك پشت بخت برگشته اي كه از بد روزگار محل زندگيش شده مهد كودك،گلها و خلاصه هر چي دم دستش مي رسه آب مي ده) در همون حين كه داشت آب مي ريخت تو ليوانش به پشت سرش نگاه كرد، كه چند تا از مربيا داشتن خيار مي خوردن . براي اطلاع دوستان بايد بگم كه خيار يكي از ميوه هاي مورد علاقه سحره و چون هيچ گونه تعارفي را از طرف اونا نشنيد، پيش خودش داشت اينجوري فكر مي كرد. بشنويد:" نگاه چه جوري دارن خيار مي خورن اونم با نمك اضافه مگه ماماناشون بهشون نگفتن كه اول به بقيه تعارف كن بعد خودت بخور، یا اگه دوست نداري كه خوراكيت رو به كسي بدي خودت هم جلوشون نخور.نخير، بذار منم اعلام وجود کنم كه يه وقت فكر نكنن دلم خواسته" و رو به خاله هاي مهربونش گفت:ما هم تو خونمون خيار داريم و مي ريم مي خوريم. مگه نه مامان؟
اينجا بود كه خانم مربيا فهميدن كه يه كوچولوي شكمو داره بهشون نگاه مي كنه و شروع كردن به تعارف كردن و اصرار اصرار كه اين خيار رو بگير. سحر هم با تمام قوا دست رد به سينه اشون زد و گفت: من چون خيلي ناراحت شدم قبول نمي كنم. حالا خر بيارو باقالي بار كن، ولي نه، خدا رو شكر با يه شكلات غائله ختم به خير شد. ا

Saturday, January 20, 2007

رو کم کنی

وقتي سحر كوچولو تر بود عمه آرزوش براش يه سري كارت حافظه خريد و تا حالا فقط شكلهاش رو نگاه مي كرديم و با هم يه بازي اختراع كرده بوديم، كه من يه كارت بر مي داشتم و سحر بايد مثل اون كارت رو پيدا مي كرد. تا اينكه ديشب بازي درست اون رو در حالي كه فكر مي كردم هنوز مناسب سنش نيست، بهش ياد دادم. سحر اونقدر از اين بازي خوشش اومد و ذوق كرد كه مجبور شديم چند دفعه بازي كنيم و در كمال شرمندگي بايد اعتراف كنم كه هر دفعه سحر اين بازي رو از من مي برد و حتي جاهايي من رو هم راهنمائي مي كرد. ا
نتيجه اخلاقي: نبايد بچه ها رو دست كم گرفت. بچه هاي اين دور و زمونه خيلي بيشتر از سنشون مي فهمن. ا

Friday, January 19, 2007

سحر 100 سانتی

از ليلا جون, مامان رکسانا کوچولو ممنون که منو به بازي يلدا دعوت کرده. ا
سحر قدش 100 سانتيمتر يا به عبارتي 1 متر شده و کلي خوشحاله که قدش به فک رو مترش رسيده. آخه مترش تشکيل شده از حيوانهاي مختلف که روي سر هم وايسادن و هر دفعه از ما مي خواد که بهش بگيم قدش به کدام حيوان رسيده. آره اين دفعه هم جناب آقاي فک اين افتخار رو داشته که قد سحر رو اعلام کنه. ا

پرواز یک فرشته

چند روز پيش تو يکي از همين وبلاگهاي کوچولوها ديدم که آرين کوچولو مامان باباشو با يه عالمه غصه تنها گذاشته و رفته بهشت پيش خدايي که کمتر از يکسال پيش اونو به اين دنياي پر از هياهو فرستاد. اونقدر منقلب شدم که تا چند شب کابوس اين حادثه رو مي ديدم. براي خانواده آرين کوچولو صبر آرزو مي کنم و از خدا مي خوام چراغ هيچ خونه اي رو بي موقع خاموش نکنه. ا

Tuesday, January 16, 2007

دل پاك بچه ها

الان حدود هفت ماهه كه بابا علي مهربون سحر سكته كردن و راه رفتنشون و كلا تحركشون با مشكل مواجه شده. يادمون نميره سحر كلي خوشحال بود كه قراره مهمون داشته باشيم كه اين اتفاق افتاد و ديگه بابا علي و مامان فاطي خونه نشين شدن. ا
هميشه براي سحر اين سؤال بوده كه چي شده كه بابا علي اينجوري شدن. خيلي سخته كه براي يه بچه سه سال و نيمه توضيح بدي كه چه اتفاقي افتاده. ديروز سحر مي گفت كه كي بابا علي مي تونن بدون عصا راه برن؟ گفتم كم كم دارن خوب ميشن شما هم بايد باهاشون مهربون باشين. گفت آره يلدا جوني خيلي باهاشون مهربونه من و عليرضا هم تصميم گرفتيم كه رفتارمون رو عوض كنيم!!! پرسيدم مثلا چه كار مي خواهيد بكنيد. گفت باهاشون مهربون باشيم و براشون دعا كنيم، بعد بلافاصله پرسيد كه چه جوري بايد دعا كرد؟؟؟
خدايا به حرف دل اين فرشته كوچولوها گوش كن تا هر چه زودتر ببينن كه بابا علي مهربونشون مي تونه ديگه بدون عصا راه بره. ا

امان از دست اين بچه ها

سحر براي خودش يه بچه خيالي داره كه البته خيلي حساب شده اين بچه رو خلق كرده. اين بچه تمام كارهاي بد دنيا و تمام حرف هاي بد رو هم بلده و جالبيش هم اينجاست كه بچه مذكور به سحر مي گه كه چكار كنه. تا به حال هزاران بار هم به سحر گفته شده كه بچه اش رو نصيحت كنه ولي ظاهرا اين بچه نصيحت پذير نيست. ولي به هر حال توجيه خوبي براي شيطنت هاي سحر هست. ا
------------------------------------------------------------------------------------------------
بعضي وقتا عكس العمل بچه ها انعكاس دهنده رفتار پدر مادرا با بچه هاست. ديروز سحر يه چيزي از من خواست من حواسم نبود كه جزئيات خواسته اش چيه براي همين دو دفعه ازش پرسيدم كه اين چيزي كه مي خواي چه جوري باشه؟ با قيافه حق به جانبي گفت آدم يه چيز رو يك دفعه مي گه نه صد دفعه!!!!!!!! حرف درست هم جواب نداره ... ا