Sunday, June 14, 2009

Sara's first hair cut


سحر هم موهاشو کوتاه کرد البته نمی دونم چندمین بار هست که موهاشو کوتاه می کنه . ا

Tuesday, May 19, 2009

سارا

سارای شش ماهه:

وزن: 8 کیلو

قد: 65 سانت و نیم

دور سر: 42 سانت

سارای هفت ماهه:

به تنهایی می شینه و دوست داره همیشه من رو ببینه تا از پیشش می رم شروع می کنه به داد و بیداد کردن. همچنان شبها دو ساعت به دو ساعت و گاهی یک ساعت به یک ساعت بیدار می شه و می خواد شیر بخوره.

توی سحر خیزی دست خواهرش رو از پشت بسته، وقتی بیدار می شه شروع می کنه به حرف زدن که سحر هم بیدار می شه و میاد کنارش می خوابه و باهاش بازی می کنه.

سحر رو که می بینه خیلی ذوق می کنه اونقدر دست و پا می زنه و می خنده که هممون رو شاد می کنه.


ساندویچ

مامان: هر وقت سحر انگلیسی حرف می زنه ازش می خوام فارسی اش رو هم بگه تا یادش نره، اکثر مواقع درست می گه، بعضی مواقع هم کلمه به کلمه ترجمه می کنه که اون وقت یه عبارت جدید خلق می شه.

سحر:I changed my mind

مامان: سحر می دونی فارسیش چی میشه؟

سحر: آره، میشه.... من... عقلم رو... عوض کردم.

============================

در راه مدرسه داشتیم جمع و تفریق بازی می کردیم.

مامان: اگر من ده تا نون داشته باشم و دو تا ساندویچ برای تو و بابا درست کنم چند تا نون می مونه؟

سحر: چه ساندویچی چه ساندویچی مامان؟

مامان: نون پنیر

سحر: با چی؟

مامان: با گردو

سحر: نه من با گوجه دوست دارم

مامان: باشه با گوجه، حالا بگو

سحر: مامان خیار هم باشه لطفاً، ساندویچ پنیر با گوجه و خیار خیلی خوب می شه!

بعد دیگه ما رسیدیم به مدرسه.

Tuesday, March 31, 2009

سلام منم سارا

اومدم اینجا یه کم از کارام و بلاهایی که سر مامان بابام میارم بگم، که وقتی بزرگ شدم و بچه ام مثل خودم شد نگم ای بابا این بچه به کی رفته؟ آخه مامان بابای من معتقدن که بچه های بسیار خوب و سر به راهی بودن.ا
دو هفته ای هست که وقتی غلت می زنم دیگه گریه نمی کنم چون می تونم خودم رو از این وضعیت در بیارم، حالا دیگه هیچی نمی تونه رو زمین باشه چون من خودمو بهش می رسونم و حتماً تستش می کنم. چند دفعه کاغذ های سحر رو که از مدرسه اورده بود به تورم افتادن ولی خیلی خوش مزه نبودن. ا
دیگه پستونک و شیشه رو هم قبول نمی کنم چون وقتی گازشون می گیرم کسی دردش نمی گیره برای همین خیلی حال نمی ده. ا
چیزهای مورد علاقه ام:ا
مارک اسباب بازی هام، مخصوصاً مارک پیش بندم. برای همین مامانم تصمیم گرفته با توجه به مارک، لباس یا اسباب بازی برام انتخاب کنه هر چی مارک بزرگ تر باشه من بیشتر سرگرم می شم.  ا
ا
انگشت، وقتی انگشت می بینم تمام تلاشم رو می کنم که اونو بخورم. ا
گردن بند مامانم، خیلی دوست دارم باهاش بازی کنم.ا


چون من خیلی خوش خواب نیستم مامانم یه راه جدید برای خواب کردن من پیدا کرده و اون هم  اینه که من رو می ذاره تو کار سیت، کمربندم رو هم می بنده که من فکر کنم داریم می ریم بیرون و اونقدر تکونم می ده که تسلیم می شم و می خوابم البته فکر نکنید که خیلی زیاد، فقط اندازه ای که مامانم بتونه یه کوچولو دراز بکشه. ا

Thursday, March 26, 2009

من و سحر در راه مدرسه

مامان: تا پامون رو از در خونه می ذاریم بیرون،

سحر می گه: مامان چه بازی کنیم؟

یکی از بازیها سایمن سِز هست و به این صورت که یکی سایمن می شه و هر چی گفت اون یکی باید انجام بده، مثل پریدن، دویدن، خندیدن، شکلهای عجیب غریب درآوردن و ... سحر وقتی سایمن می شه من باید روی یه پا بپرم، فکر کنین تو سرمای منهای 20 درجه من در حالی که دارم کالسکه رو راه می برم باید روی یه پا هم بپرم. ووقتی من سایمن می شم سحر رو کلی می دوونم که سرما از یادش بره.

یکی دیگه از بازیها آی اِسپای هست که باید در مورد یه چیزی توضیح بدیم و اون یکی حدس بزنه که چی هست. یه دفعه من در مورد خود سحر گفتم و یک ربع گذاشتمش سر کار .

یه بازی دیگه ای که من جدیداً اختراع کردم اسمشو گذاشتیم یادته ایران؟ به نوبت از خاطرات ایران می گیم این بازی دو تا حسن داره یکی این که کلی چیزای خوب به یاد هم دیگه می آریم و می خندیم، یه حسن دیگه شم اینه که سحر اسمهایی رو که یادش رفته دوباره یادش می یاد. سحر بیشتر از بچه ها و بازیها می گه و من بیشتر از خوراکیها.(هیجان انگیزه نه؟)

Thursday, March 19, 2009

سال نو مبارک

سلام به همه عزیزان
سال نو بر همه شما مبارک. سال خیلی خوبی رو برای همه شما آرزو داریم. شادو پیروز باشید.ا

.

Sunday, February 15, 2009

سارا در سن چهار ماهگی

وزن:شش کیلو و هفت صد و هشتاد گرم
قد: شصت و سه و نیم سانت
دور سر: چهل و سه سانت

سوالهای سخت

مامان: یک ماه در مدرسه راجع به دایناسورها براشون صحبت کردند، الان اسم اکثر اونها رو می دونه و اطلاعاتش رو به رخ ما می کشه. یه روز بهم گفت: مامان می دونی دایناسورا خیلی خیلی خیلی خیلی سال قبل توی کانادا زندگی می کردن یعنی اون وقتی که ما ایران بودیم!!!!!!

در راه مدرسه
سحر: بابا دایناسورها چرا مردند؟
بابا: یه شهاب سنگ خورده به زمین و همشون از بین رفتند. ا
سحر با تعجب: یعنی خدا اینقدر سیلیه؟

باز هم در راه مدرسه
سحر: مامان واکی تاکی(بی سیم) چه جوری کار می کنه؟
مامان: از طریق موجهای صوتی همین طوری که الان تو داری صدای من رو می شنوی، این موجها توی هوا هستند و صدای من رو به تو می رسونند و .... ( یه چند دقیقه در حال توضیح بودم). ا
سحر: مامان ببخشیدا من پرسیدم واکی تاکی چه جوری کار می کنه؟ چی داری می گی اصلاً؟

Monday, February 09, 2009

کارهای جدید سارا

مامان: دیگه اینقدر در غلتیدن ماهر شده که تا روی زمین قرار می گیره سریع می چرخه و چون بعد از اون نمی تونه هیچ حرکتی بکنه گریه می کنه که بیاین من رو نجات بدین. خلاصه کار ما شده سارا رو از حالت وارونگی در اوردن.ا
دو روز هست که وقتی دستشو می گیریم گردنشو محکم می گیره و بلند می شه ، سحر هم از این حرکت خوشش اومده و مرتب می خواد سارا را بلند کنه، این تمرین خوبیه برای دراز و نشست تا چربیهای دل سارا هم آب بشه.ا

وقتی گیره ها حمله می کنند
سارای وارونه

Sunday, January 25, 2009

اخباری از سارا

مامان: سارا یک هفته ای بود که خیلی برای غلتیدن تلاش می کرد به همین دلیل دیگه روی مبل، تخت و جاهای بلند نمیگذاشتیمش، تا بالاخره سه روز مونده بود به سه ماهگیش غلت زد. من و امید نشسته بودیم دو طرفش و تشویقش می کردیم که باز بغلته ولی مثل اینکه براش خیلی هیجان انگیز نبود چون دیگه هیچ تلاشی نکرد.ا
یادآوری: سحر در سن هفت ماهگی غلتید، من از خوشحالی بالا پایین می پریدم و ده تا عکس از سحر وارونه گرفتم 
از مزه انگشت شصتش خوشش نمی یاد چون وقتی به طور ناخودآگاه می ره تو دهنش اخم می کنه و سرفه زده می شه برای همین تصمیم گرفته انگشت اشاره اش رو بخوره بعضی وقت ها هم دو یا سه تا از انگشتاشو با هم دیگه می خوره، یه ملچ مولوچی هم راه می ندازه که آدم وسوسه می شه انگشتاشو بکنه تو دهنش.ا
تا اخبار بعدی خدا نگهدار

Sunday, January 11, 2009

سالاد مخصوص سر آشپز

سحر: دیگه مسئولیت سالاد درست کردن توی خونه با منه، چه مهمون داشته باشیم چه نداشته باشیم فرقی نمی کنه. البته مامانم مجبوره دو برابر مواد اولیه به من بده تا اون مقداری که سالاد لازم داره در انتهای کار براش بمونه. از قدیم گفتن بچه حلال زاده به عمه اش می ره اونم از نوع عمه آسی. ا

Friday, December 26, 2008

چیزهایی که نمی خوام یادم بره

سحر: مامان می دونی فارسی های فایو چی میشه؟
مامان: نه چی میشه
سحر: بزن قدش
----------------------------

مامان: رفتیم مونترال دیدن رکسانا و مامان و مامان بزرگش، سحر، رکسانا رو چند سال پیش دیده بود، یادم نیست چند سال پیش ولی رکسانا کوچولو بود. ا
سحر: مامان رکسانا اون دفعه خودش نبود، مگه نه؟
-----------------------------
ا
مامان: سحر به سنتا نامه داده بود که براش ماشین مک کوئین بیاره. سنتاهم نامردی نکرد و مک موئین و کامیونش رو گداشت کنار شومینه. سحر صبح که بیدار شد از دیدن هدیه هاش خیلی خوشحال شد. امید ازش پرسید : سحر چقدر خوشحالی؟
سحر: خیلی بابا خیلی، بیشتر از هفت تا

Thursday, December 25, 2008

اولین پست از زبان سارا

سارا: اومدم اولین پستم رو اینجا بنویسم که فکر نکنین من از این کارا بلد نیستم. ا
امان از دست این کانادایی ها، حالا می گم چرا
مامان من از وقتی که من توی دلش بودم می رفت کلاس آموزش بچه داری حالا همچنان این کلاس ادامه داره، یکی از چیزایی که بهشون گفتن اینه که اجازه بدین بچه ها تنها بخوابن. مامان من هم خیلی از این ایده خوشش اومد و خواست به من آموزش بده ولی طفلک خیلی موفق نبود، آخه من دوست دارم تو بغل مامان بابابم در حالی که اونا من و راه می برن، تاب می دن و لا لایی می خونن بخوابم، شب و روزش هم فرقی نمی کنه حتی بعضی وقتها نصف شب بیشتر مزه میده. البته برای دل خوشی مامانم یه چند دفعه خودم خوابیدم ولی هیچی به نرمی آغوش نیست. تازه من اون صدای تپ تپ بغل مامان بابام رو خیلی دوست دارم،نمی دونم چرا تختم این صدا رو نمی ده؟ ا

Wednesday, December 24, 2008

تعطیلات کریسمس

ما اومدیم اتاوا، سحر خیلی خوشحاله و داره بهش خوش می گذره. منتظره تا بابا نوئل براش هدیه هایی رو که سفارش داده بیاره. توی مدرسه یه لیست بلند بالا از اسباب بازی های مورد علاقه اش رو به کمک معلمش نوشته، به من هم نگفت چه چیزهایی بوده به قول خودش  سیکرته. بهش می گم سحر جون بابا نوئل فقط یه اسباب بازی میاره. می گه: حالا صبر کن ببینیم چی میشه. ا

شرح کوتاهی از سارا

مامان: سارا الان دو ماه و یک هفته شه. ماه اول زیاد دل درد می شد، من و امید مجبور بودیم شیفتی بیدار باشیم و وقتی هم که بیدار بودیم باید سارا رو نگه می داشتیم برای همین سحر خیلی حوصله اش سر می رفت. الان اوضاع بهتر شده سارا کوچولو کمتر گریه می کنه و بیشتر دلبری. از یک ماه پیش شروع کرد به خندیدن. اگه یه مدت تنها باشه بعد یکی رو ببینه صداهایی از خودش در میاره که به قد و قوارش نمی خوره. سحر خیلی دوسش داره البته مورد نوازشهای خواهرانه هم قرارش می ده که عادیه. ا

با کلی تغییر و تحول اومدم

سلام 
بعد ازتولد سارا سرمون اینقدر شلوغ شد که دیگه وقت پست گذاشتن برای بچه ها رو نداشتم، گفتم بچه ها، اوایل هر کی ازم احوال بچه ها رو می پرسید برام غیر عادی بود ولی الان دیگه عادت کردم و از داشتن یه کوچولوی زیبا خیلی خوشحالم.ا
اسم سایت سحر تبدیل شد به سحر و سارا، از این به بعد راویان داستان سه نفر شدن. فکر کردم که چی کار کنم که دوستای مهربونی که میان به خونه ما و حکایات شنگول و منگول من رو می خونن سر در گم نشن که الان راوی شنگوله؟ منگوله؟ یا مامان بزیه. ساده ترین راه اینه که اول هر پست اسم راوی نوشته بشه، بعد دو نقطه و ادامه ماجرا. موافقین؟ پس تا پست های بعد. ا
  

Tuesday, December 23, 2008

جشن کریسمس مدرسمون

هفته گذشته کریسمس رو تو مدرسه جشن گرفتیم، کلاسهای مختلف برنامه داشتن. ما هم چند تا شعر خوندیم و من دو تا جوک تعریف کردم، کار سختی نبود رفتم پشت بلندگو و جوکها رو شمرده و کامل گفتم. از وقتی که تصمیمم رو (جکر بودن) به مامان بابام گفتم، اضطرابی اونا رو گرفته بود که بیا و ببین. ولی آخرش از نتیجه کار خیلی راضی بودن، مامانم می گفت: به تو افتخار می کنم. امان از دست این مامان باباها که از جوک تعریف کردن بچه ها اینقدر سر ذوق میان. ا

Sunday, October 19, 2008

سارا آمد



سلام به همه
بالاخره خواهرم به دنیا اومد

سارا حائری اردکانی
متولد 19 اکتبر، 28 مهر
سال 2008 میلادی، 1387 هجری شمسی
وینزور، انتاریو، بیمارستان متروپولیتن
ساعت 1:45 صبح
وزن 3.246 کیلوگرم
قد 51 سانتیمتر
من که سر از کار مامان بابام در نمی آرم، من ساعت 4 بعد از ظهر به دنیا اومدم اسم من رو گذاشتن سحر!!؟؟ اسم خواهرم رو باید می ذاشتن سحر